
اگر مهر انتظار را بر قلب هایمان حك نكرده بودند،
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...!
او با ما رفیق است و ما ...
و در عالم رفاقت مرامی و معرفتی ...
چنان چه شبهای جمعه بر سر مزار درگذشتگان خود می رویم و به دوستان خود سر می زنیم...
چرا به یاد پدر مسافرمان نیستیم؟!
و چرا سراغش را نمیگیریم و از خدا برگشتش را طلب نمی کنیم؟!
اگر واقعا به یاد او باشیم و همیشه فریادش کنیم،
او نیز به سراغمان می آید،
و در مشکلات و گرفتاریهایمان کمک خواهد کرد.
اگر هم باور نداری؛ هر زمان که در تنگنای عجیبی گرفتار شدی او را از اعماق وجود و با تمام نیرو فریاد کن تا ...
پس بیایید از او غافل نباشیم و در حقش ناجوانمردی،
زیرا که اوست بهترین پدر دنیا و مهربانترین رفیق....
***
واقعا چه لذتی دارد!
اگر در تمام عمر حتی برای لحظه ای با او رفیق واقعی شوی و رفاقتش را ببینی،
و تجربه کنی که چطور رفیقی است؟!
آن گونه که بهترین عشاق رفتار نمی کنند!
چرا که رابطه ای بالاتر از تمام رابطه های انسانی است.
آن قدر دل انسان محکم و امیدوار می شود که تا آخر عمر، انسان را با نشاط می گرداند.
اگر تمام لذتهای دنیا را هم جمع کنی، لذت آن لحظه رفاقت یک چیز دیگه است...
و بیشتر از این است که بشود به وسیله الفاظ من درکش کنی....
پس حتی برای یک بار تجربه اش کن.
و در این زمان،
ای رفیق! ای مهربان! ای عزیز!
و ای دوست من؛
مرا دریاب!
اللهم عجل لولیک الفرج...
کشتی میان امواج سهمگین دریا، حرکت می کند. طوفان امان کشتی را بریده است. تکان های وحشتناک کشتی، مسافرین را نیز به وحشت انداخته است.
همه بر روی عرشه کشتی جمع شده اند. لحظات مخوفی است،
مرگ، سایه اش را بر سر دریا گسترانیده است.گرگِ طوفان، به رمۀ دریا زده است....
دخترک، از شدت تکان ها، از خواب برمی خیزد.
آرام آرام از کابین خود به سمت عرشه حرکت می کند.
همه مسافرین روی عرشه ایستاده اند، ترس از مرگ را در چهرۀ همه آن ها به وضوح می توان مشاهده کرد.
دخترک، مادرش را از میان مسافران پیدا می کند، به سراغش می رود.
مادر ـ آن همیشه پناه دختر ـ نیز ترسیده است.
کلماتی که بین دختر و مادر، رد و بدل می شود، به خوبی گویای درون مادر است و دختر...
و دختر بی آنکه ترسیده باشد به مادر می گوید:
- مگر ناخدا در کابین خود نیست.
ـ مگر سکان در دستان او نمی باشد.
مادر به نشانۀ تأیید سری تکان می دهد.
- پس چرا باید بترسم در حالیکه، اختیار کشتی به دست صاحبش است...
و مادر،
بهت زده، دخترش را می نگرد که آرام آرام به سمت کابین خود بر می گردد....
اکنون مائیم و این دنیای پرآشوب و متلاطم.
امواجی سهمگین تر از موج دریا، اطرافمان خودنمایی می کنند....
ترس، در چهرۀ ما به وضوح، دیدنی است...
چرا می ترسیم؟؟؟؟؟
مگر فراموش کرده ایم، صاحبی داریم، وکیلی داریم که می توانیم به او اتکاء کنیم.
مگر یادمان رفته است، سکان عالم هستی در دستان کیست؟
دستان با کفایتی که متکفل امور ماست.
چرا غافلیم؟؟؟؟؟
ادامه دارد......