

به شیوه ی غزل اما سپید می آید
صدای جوشش شعری جدید می آید
چه آتشی غم عشق تو زیرسر دارد
که باغ شعرٍ تر از آن پدید می آید
نفس نفس به امید تو عمر می گذرد
امید می رود آری ، امید می آید
برای درددل تو مفید نیست کسی
وگرنه نامه برای مفید می آید
مردّدم که تو با عید می رسی از راه
و یا به یُمن قدوم تو عید می آید
کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست
کسی است حق که در آن بی کلید می آید
و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:
چقدر بر تن کعبه سفید می آید
حسن بیاتانی
آن کـه از درد دل خـود بـه فـغـان است مـنم
آن کـه از زندگی خویش به جـان است مـنم
آن کــه هــــر روز دل از مــــهـر بـتــان بـردارد
چون شود روز دگــر بـاز هـمـان است مـنـم
آنکه در حُسن، کنون شهره شهر است تویی
و آن که درعشق تو رسوای جهان است منم
آن که در صومعه چهل سال شب آورد به روز
ویـن زمــان مـعـتـکـف دیــر مـغـان است منم
در غمت گـر چه به یک بـار، پریشان شـده دل
آن که صدبار پریشان و پریشانتر از آنست منم
عـاشـقـانت هــمـه نــامی و نــشـانـی دارنــد
آن که در عشق تو بی نام و نشان است مـنم
عاقـبت هـمچـو هلالی شـدم افـسانه ی دهـر
آن که هـر جـا سـخـنـش ورد زبـان است منم
این نه عشق است برادر که به پیشانی ماست
ور نه مـهری است کــه تـاییـد مسلمـانی ماست
داغ یـک عـمـر گــنـاه است کــه پـنـهـان کــردیم
سجده بر دوست که نه،سجده به شیطان کردیم
هی گـنـه کــرده و گـفتـیـم خــــدا مـی بـخــشـد
عــــذر آورده و گـــــفـتـیـم خــــــدا مـی بـخـشـد
آخـر ایـن بـخـشش و ایـن عـفـو و کـرامـت تـا کی
او رحــــیـم اسـت ولـی نـنـگ و خــیـانـت تـا کـی
نـکنـیـم ایـن هـمه بـــــد، در حــق مـولا، نـکـنـیـم
کــوفـیان هـر چـه کــه کـردنـنـد، بـیـا مــا نـکـنیـم
ایـن کــه دزدان ســر گـــردنـه بـاشـیـم خـطـاسـت
چـشـم و گــوش کر هـر مـأذنـه بـاشـیم خـطـاست
نــکـنـد بـیــوه زنی نـیــمــه شــبـی آه کــــــــشـد
دوش مـــــــا بی خــبــران بــار گـنـاهی بـکــــشـد
آه دلـــــــسـوخـــتــگـــــــان راه بـــه جــایـی دارد
بــــه خــــداونـــد کــــه ایـن مــلـک خـــدایـی دارد

بـيــا و از لــب افــسـوس ديــگــرانـه ببــار
شـکـستـه بـاد سکـوتت! يـکـی تـرانه ببـار
چـرا چـو ابـر نـبـاری، کـه تنـگــدل ز خـودی
زخويش سر کن و خود را به اين بهانه ببار
بـرای کــشـتـن وسـواسهــای تـو در تـو
حــريـق واژه بــه دالان مـــــــوريـانـه بـبـار
شـکـوفـههای خـيالاند تشنـه لب تـو، بيـا !
گـشـاده دست بـر ايـن دشت شاهدانه ببار
هـــزار سـايـهی طــوبـا، هــزار خـرمـن گـل
بـه نـام عـشـق بـه پـابـوس آن يگـــانـه ببار
بـه يـاد رابـعـهی شـعـــر نـغـمـه ای سـر کن
بـه شـوق لـيــلی ديـدار ، عـاشــقـانـه ببــار
غـبـار خـستـه دلی در نـشستـه بـر در و بام
بـه چـاره جـويی بــاران در ايـن مـيـانـه ببـار


مــــا مــنـــتــظــريـــم از ســفـــر، بـــرگـــردي
يــــکـــروز شــبــيـــه رهــــگـذر بـرگردي
با کاسه ي آب و مجمري از اسپند
مــا آمده ايم پشت در، برگردي
وقتي سرشب که رفتنت راديديم
گــفـتـيم نمي شود سـحر، برگردي؟؟
مـــــــا مـــنــتـــظـــر تـــو ايــــم آقــا، نـکـند
يــــک جــــمــــعــــه غــــروب بي خـــبـر بـرگردي
مــن گــوشــه نــشـــيـــن کـــوچـــه بـــرگـشتــم
اي کـــاش کــــه از هــــمـــيــن گـذر بـرگـردي
پـــــرواز نــــمي کــنــيـــم از ايـنـجـا، بايد
در فــــصل نــبود بــال و پـر برگردي
وقتش نرسيده است اي مرد ظهور
بــــا سيصدوسيزده نفر، برگردي؟

ای چشمه حيات! به چشمان داغدار
تاج قدم بگذار و نمی بر دلش ببار
گل کی شکوفه ميدهد از قلب اين شکاف؟
باران ببار دمی بر ترک لحظههای تار
صد آسمان ستاره، هزاران هزار ماه
عالم سياه و تار، چو خورشيد در کنار
امروز را ببين که ظلمت نشسته است
روز است و بی امان به قلوب سيه دچار
نوری بتاب تا دل شب ها شود سفيد
يا قلب قير گون، جهد از سينه بی قرار
اشک يتيم،ناله آن یاوران عشق
با قلب چاک چاک ما در انتظار يار
دست اسير حلقه به آن ميلههای ظلم
پای اميدوار به چشمان اشکبار
دل خسته، قلب شکسته، هزار درد
اين سردی خزان، طلبد گرمی بهار
يا صاحب الزمان همه در انتظار و زار
عالم، کوير و تشنه باران، بيا ببار...

اسیر وحشت وهمیم و کج خیالی ها
اسیر پنجه ی یک مشت لا ابالی ها
همیشه حسرت یک تکه آسمان با ماست
نبوده قسمتمان جز شکسته بالی ها
دمی که فرصت پرواز بود ٬ پر نزدیم
رسیده ایم به اندوه بی مجالی ها
در این تکاثر تردید کو نشان یقین؟
کجاست آینه ی شرقی زلالی ها؟
کسی که زمزم امن یجیب روز و شبش
شفای عاجل درد است و سوء حالی ها
کجایی ای نفس صبح ای مسیح ترین
که کوچمان بدهی سمت بی زوالی ها؟
برای پرسش دیرین مان جوابی باش
که سخت شعله وریم از تبی سوالی ها
در این کشاکش شک و یقین و باطل و حق
بگو به ما که یمینیم یا شمالی ها؟
گرفته حال و هوامان ٬ عجیب محتاجیم
به عطر سبز ظهورت در این حوالی ها

زیر خاکستر ذهنم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاریست زعشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز؟
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
انکه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟!
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از انهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
روزها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو اکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر ذهنم باقیست

او می آيد سوار بر اسب سپيد و با ابر مهربانی همراه
او می آيد با نگاه مهر و محبت
او طلوع خواهد كرد، در شب ظلمت
و در خشكسال عاطفه ها
و بر كوير تشنه جانها خواهد باريد.
او مي آيد با عطر گلهای نرگس
و در كوچه باغهای انتظار قدم خواهد زد.
و بر شبزدگان نويد سحر خواهد داد.
او می آيد و نغمه انا المهدی؛
او می آيد با سخاوت پيامبر، ذوالفقار علی در دست
و مهر فاطمه (س) در دل
او می آيد با ترنم باران و نغمه بهاران
او می آيد....

با تو امشب دوباره می گويم
راه عشقت به سينه می جويم
اين سخن عاشقانه می گويم
ای گل فاطمه بيا مهدی
بر درت دست التجا زده ام
پای عشقت به غير پا زده ام
کل عمرم ترا صدا زده ام
ای گل فاطمه بيا مهدی
عاشقم، عاشقانه می خوانم
عشق را با ترانه می خوانم
دل گرفته بهانه، می خوانم
ای گل فاطمه بيا مهدی
می نويسم بروی لوح دلم
بهترينم، اميد و آب و گلم
شنو امشب تمام حرف دلم
ای گل فاطمه بيا مهدی
سينه ام از غمت به تنگ آمد
بر دل من نشان ننگ آمد
شيشه دل به زير سنگ آمد
ای گل فاطمه بيا مهدی
گريه ام راه ديده را بسته
عاشقت شد غمين و دلخسته
اين سخن راه سينه را بسته
ای گل فاطمه بيا مهدی
غم عشق نگار دارم من
حسرت يک بهار دارم من
به دل خود شرار دارم من
ای گل فاطمه بيا مهدی
شب و عشق و جنون مستی من
تو کجائی تمام هستی من
عفو کن ای نگار پستی من
ای گل فاطمه بيا مهدی
عاقبت خواهی آمد ای گل من
می شود حل تمام مشکل من
اين بود حرف آخر ه دل من
ای گل فاطمه بيا مهدی

کـربـلا یـا کـربـلا یـا کـربـلا
سرزمین یاس های سر جدا
دست های آسمان بر خاک شد
نام خاک از ذهن آدم پاک شد
پرچم از دستان حیدر اوفتاد
شرحه شرحه عشق در دستان باد
او که صد دریاست عباس علی است
وارث زخم تن یاس علی است
مشک عباس آبروی آب بود
کام دریا از عطش سیراب بود
نیزه بر جان ابافاضل نشست
پشت عاشورایی شعرم شکست
خون شتک زد بر بلندای زمان
آه ای قوم قساوت، الامان!
این طرف دل زخم بر تن می کند
آن طرفتر عشق شیون می کند
نخل های نینوا را سر زدند
جان جمع شیعه در ساغر زدند
بانگ هل من ناصرش از یاد رفت
درد دلهای علی بر باد رفت
حنجری از تاریخ را خنجر زدند
آبروی انس و جن را سر زدند
وارث درد علی در خون نشست
پشت خنجر خورده حیدر شکست

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خذف می شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما می گذری
بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عیش عزیز است فرو مگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورده وصال است مجو آزارش


كي شـــــود بــــــينم رخ مــــاه دل آراي تــــرا
تـــــا كـــشم بــــر ديدگان خاك كف پاي تـــــرا
ســـــر بـــــه بــــــالين با اميد ديدن رويت نهم
تــــــا مگــــــر در خـــــــــواب بينم روي زيبا ترا
گاه گــــــاهي گـــر شوم بيدار اندر نيمه شب
از خدا پيــوســــــــته بـــنـــــمايم تــــمناي ترا
زخـــــم هــــــا دارم به دل از داغ هجران رخت
كـــــي شـــد شامل شوم لطف و تسلاي ترا
از خــــــــدا خواهم فزون گرداند از لطف و كرم
بر دل مــــــسكين مــــن مهر و تـــــــولاي ترا
با دلــــــي سوزان براهت منتظر بنشسته ام
تا خــــــدا قســـــــمت كند روزي تماشاي ترا
آن روز صـــــحرا از عــــطش تفتیده تر بود
در التـــــهابی آتشـین هر خشک و تر بود
آن روز گـــــــوئی آســـــــمان نزدیکتر بود
از شــــــهر مــــــکه کاروانی در سفر بود
امـــــا امــــــیر کاروان چون سیر می کرد
در خــــاطر خــــــود فکر امری خیر میکرد
صــــدها مـــــلک از آســـمان پرواز کردند
در هــــای رحــمت را به رویش باز کردند
تفـــــسیــــر پایان نامه را آغــــــاز کردند
فــــــرمان بـــــلّغ را هــــــــمه آواز کردند
ای خـــــــــاتم پــیــغمبران بنما نگین را
مـــــعلوم کن از بهتـــــــرینها بهترین را
باید کــــه تـــــو این راه را هموار سازی
ایــــن کـــاروان خـــــفته را بیدار سازی
اینــــجا غدیر است و هزار اندیشه دارد
در ایــــــن زمین نخل ولایت ریشه دارد
بر منــــبری آنجــــا رسول عشق پا زد
فـــــریـــــاد انی تــــــــرکم را برملا زد
یــــــکبـــــاره بین خلق مولا را صدا زد
بگــــــرفت دست مرتضی را و صلا زد
فـــــــرمود مردم گرد مولا جمع باشید
از بــــــعد من پروانه این شمع باشید
موج التماس
دو چشمم، مرمرين از بارش غم بود، باور كن
و پشتم از غم هجران تو، خم بود، باور كن
ميان بيت بيت شعر من بغضى نهان مىشد
وجـودم غرق در، درياى ماتـم بود، باور كن
كجــايـى ، اى حـضـور مبـهـم زيبـاى فـرداهـا
كـه تفسيـر نـگاهـم واژه غم بـود، باور كن
ميـان مـوج هـاى التماس و غـربـت و هـجـران
دو دستم عاشق دامان خاتم بود، باور كن
بيا ديگر كه سهراب وجودم زخمى زخميست
كه بى تو نوشدارو، جرعهاى سم بود، باور كن
هزاران جمعه بى تو تا خدا رفتم ولى افسوس
كه در راهم صفاى همسفر كم بود، باور كن

يا كه پروا نكند، يا پر خود وا نكند
ديدن روي تو با دادن جان شيرين است
رو نما تا كه كسي روي به دنيا نكند