

آن کـه از درد دل خـود بـه فـغـان است مـنم
آن کـه از زندگی خویش به جـان است مـنم
آن کــه هــــر روز دل از مــــهـر بـتــان بـردارد
چون شود روز دگــر بـاز هـمـان است مـنـم
آنکه در حُسن، کنون شهره شهر است تویی
و آن که درعشق تو رسوای جهان است منم
آن که در صومعه چهل سال شب آورد به روز
ویـن زمــان مـعـتـکـف دیــر مـغـان است منم
در غمت گـر چه به یک بـار، پریشان شـده دل
آن که صدبار پریشان و پریشانتر از آنست منم
عـاشـقـانت هــمـه نــامی و نــشـانـی دارنــد
آن که در عشق تو بی نام و نشان است مـنم
عاقـبت هـمچـو هلالی شـدم افـسانه ی دهـر
آن که هـر جـا سـخـنـش ورد زبـان است منم

این نه عشق است برادر که به پیشانی ماست
ور نه مـهری است کــه تـاییـد مسلمـانی ماست
داغ یـک عـمـر گــنـاه است کــه پـنـهـان کــردیم
سجده بر دوست که نه،سجده به شیطان کردیم
هی گـنـه کــرده و گـفتـیـم خــــدا مـی بـخــشـد
عــــذر آورده و گـــــفـتـیـم خــــــدا مـی بـخـشـد
آخـر ایـن بـخـشش و ایـن عـفـو و کـرامـت تـا کی
او رحــــیـم اسـت ولـی نـنـگ و خــیـانـت تـا کـی
نـکنـیـم ایـن هـمه بـــــد، در حــق مـولا، نـکـنـیـم
کــوفـیان هـر چـه کــه کـردنـنـد، بـیـا مــا نـکـنیـم
ایـن کــه دزدان ســر گـــردنـه بـاشـیـم خـطـاسـت
چـشـم و گــوش کر هـر مـأذنـه بـاشـیم خـطـاست
نــکـنـد بـیــوه زنی نـیــمــه شــبـی آه کــــــــشـد
دوش مـــــــا بی خــبــران بــار گـنـاهی بـکــــشـد
آه دلـــــــسـوخـــتــگـــــــان راه بـــه جــایـی دارد
بــــه خــــداونـــد کــــه ایـن مــلـک خـــدایـی دارد


قال امامنا موسی بن جعفر(علیه السلام):
طوبی لشیعتنا المتمسکین بحبلنا فی غیبة قائمنا
الثابتین علی موالاتنا و البرائة من اعدائنا اولئک منا و نحن منهم
قد رضوا بنا ائمه و رضینا بهم شیعه
فطوبی لهم ثم طوبی لهم و هم والله معنا فی درجاتنا یوم القیامة
امام موسی کاظم (علیه السلام) فرمودند:
خوشا به حال شیعیان ما که در دوران غیبت قائم ما به رشته ولایت ما چنگ می زنند
بر ولایت و دوستی ما و همچنین به برائت از دشمنان ما ثابت می مانند
آن ها از ما و ما از ایشان هستیم،
آن ها به امامت ما خرسند و ما از شیعه بودن آن ها خرسندیم،
پس خوشا به حال آن ها به خدا سوگند آن ها فردای قیامت با ما و در درجات ما هستند.
(کمال الدین، ج 2، ص 361)

بـيــا و از لــب افــسـوس ديــگــرانـه ببــار
شـکـستـه بـاد سکـوتت! يـکـی تـرانه ببـار
چـرا چـو ابـر نـبـاری، کـه تنـگــدل ز خـودی
زخويش سر کن و خود را به اين بهانه ببار
بـرای کــشـتـن وسـواسهــای تـو در تـو
حــريـق واژه بــه دالان مـــــــوريـانـه بـبـار
شـکـوفـههای خـيالاند تشنـه لب تـو، بيـا !
گـشـاده دست بـر ايـن دشت شاهدانه ببار
هـــزار سـايـهی طــوبـا، هــزار خـرمـن گـل
بـه نـام عـشـق بـه پـابـوس آن يگـــانـه ببار
بـه يـاد رابـعـهی شـعـــر نـغـمـه ای سـر کن
بـه شـوق لـيــلی ديـدار ، عـاشــقـانـه ببــار
غـبـار خـستـه دلی در نـشستـه بـر در و بام
بـه چـاره جـويی بــاران در ايـن مـيـانـه ببـار
اگر مهر انتظار را بر قلب هایمان حك نكرده بودند،
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...!

مولای من!
ارمغان غیبت تو،
دل شکستهای است که در قفس سینهام بر بستر انتظار آرمیده است
خدایا !
اگر قرار است بمیرم، بگذار امامم بیاید؛
اگر قرار است بسوزم، بگذار امامم ببیند؛
و اگر قرار است به غربت نشستن او از جانب ما باشد،
الهی! العفو، العفو، العفو...


به ما فرموده اند:
تَوقّع امرَ صاحِبک لیلکَ و نَهارک
هر صبح و شام چشم به راه آمدن شما باشیم
اما غفلت ... نگاه آلوده ... گوشم پر شده از ... و دلم جایگاه ...
ولی امید دارم که پذیرایش باشم ولی ...
مولای من !
أنتَ کریمٌ من اولادِ الکِرام
شما بزرگ و بزرگ زاده هستین شما نواده ی همان خاندانید که
عادَتکُم الاحسانُ وسجّیتکُم الکَرَم
بزرگوارا ! مولایم! آقایم ... یاابن الحسن
به فریادم رس!
به فریاد فرزندی که شما را ندیده اما وصفتان را همه جا شنیده
من گنهکارم آمده ام به پدرم بگویم ... منو ببخش بابا ...
در این زمانه دستم را بگیر و مراقبم باش
توبه می کنم:
استغفرالله الذی لا اله الا هو الحی القیوم ذوالجلال و الاکرام و اتوب الیه
و می گویم که:
یا أیّها العَزیزُ مسَّنا و اهلَنا الضُّر و َجئنا بِبِضاعةٍ مُزجاةٍ
فَاوفِ لَنا الکَیلَ و تصدَّق عَلینا انَّ الله یَجزی المتصَدِّقین
شاید امروز بیاید... و فردا دیر باشد!


او با ما رفیق است و ما ...
و در عالم رفاقت مرامی و معرفتی ...
چنان چه شبهای جمعه بر سر مزار درگذشتگان خود می رویم و به دوستان خود سر می زنیم...
چرا به یاد پدر مسافرمان نیستیم؟!
و چرا سراغش را نمیگیریم و از خدا برگشتش را طلب نمی کنیم؟!
اگر واقعا به یاد او باشیم و همیشه فریادش کنیم،
او نیز به سراغمان می آید،
و در مشکلات و گرفتاریهایمان کمک خواهد کرد.
اگر هم باور نداری؛ هر زمان که در تنگنای عجیبی گرفتار شدی او را از اعماق وجود و با تمام نیرو فریاد کن تا ...
پس بیایید از او غافل نباشیم و در حقش ناجوانمردی،
زیرا که اوست بهترین پدر دنیا و مهربانترین رفیق....
***
واقعا چه لذتی دارد!
اگر در تمام عمر حتی برای لحظه ای با او رفیق واقعی شوی و رفاقتش را ببینی،
و تجربه کنی که چطور رفیقی است؟!
آن گونه که بهترین عشاق رفتار نمی کنند!
چرا که رابطه ای بالاتر از تمام رابطه های انسانی است.
آن قدر دل انسان محکم و امیدوار می شود که تا آخر عمر، انسان را با نشاط می گرداند.
اگر تمام لذتهای دنیا را هم جمع کنی، لذت آن لحظه رفاقت یک چیز دیگه است...
و بیشتر از این است که بشود به وسیله الفاظ من درکش کنی....
پس حتی برای یک بار تجربه اش کن.
و در این زمان،
ای رفیق! ای مهربان! ای عزیز!
و ای دوست من؛
مرا دریاب!
اللهم عجل لولیک الفرج...

امام زمان(عج)، عصاره هستی و مجموعه همه فضایل و خوبی ها و زیبایی ها و وارث همه كمالات و صفات نیك و الهی همه انبیا و اولیا(ع) می باشد؛
چیزی كه مهم است معرفت عمیق نسبت به آن بزرگوار و كسب رضایت و خشنودی آن سرور كائنات است كه عین رضایت و خشنودی خداوند متعال است،
و هیچ گونه فاصله و گسستگی بین این دو نمی باشد.
برای شناخت و پیوند با امام زمان علیه السلام باید در دو وادی سیر و حركت كرد:
1- سیر نظری و علمی: تا انسان محبوب و مقصود خود را خوب نشناسد
و تصویر واضح و شفافی از او نداشته باشد و با ویژگی ها و خصوصیات او آشنا نباشد،
نمی داند باید در جستجوی چه كسی باشد و چه مقدار باید در این راه هزینه نماید و مقصد و هدف و محبوبش دارای چه ارزش و قیمتی است.
بنابراین در اولین گام باید از طریق كتاب هائی كه در مورد آن مولا و سرور نوشته شده با زندگانی و شخصیت و شرح حال آن بزرگوار از قبل از تولد و هنگام تولد و بعد از آن و سخنانی كه از ایشان نقل شده و اهداف و خواسته ها و آرمانهای ایشان آشنا شد و در این فضا و جو مدتی تنفس كرد تا آمادگی برای تحصیل رضایت و خواست و اطاعت آن مولا فراهم گردد.
2- سیر عملی: پس از شناخت نسبی امام زمان(عج) و آشنائی با خواسته ها و اهداف و آرمان های والای آن عصاره خلقت و كعبه امید و آمال همه پیامبران و اولیا و نیكان در طول تاریخ،
باید در جهت گام برداشتن در مسیر خواسته ها و كسب رضایت و خشنودی ایشان قدم برداشت و این سیر و حركت عملی نقش عظیمی در انس و ارتباط نزدیك و آشنائی عمیق با ایشان دارد.
مطالعه در زندگانی كسانی كه به شرف دیدار آن ماه كنعانی نائل شدند، این نكته را به ما می آموزد كه آن سعادتمندان نوعا از كسانی بوده اند كه مطیع خداوند و پیرو حقیقی دین و آئین و عامل به دستورات و خواسته ها ی ایشان بوده اند و در اطاعت و پیروی از ایشان در جایگاه رفیعی بوده اند. اطاعت ایشان همان اطاعت خداوند است و خواسته های ایشان عین خواسته های خداوند است و در این آستان جز پیروی كامل و عمل به دستورات الهی و انجام واجبات و دوری از محرمات از كسی چیزی نمی خرند. توسل حقیقی همراه با اضطرار و دلشكستگی در كوی آن سرور زمینه ساز لطف و عنایت آن بزرگوار و مورد رحمت قرار گرفتن در بارگاه ملكوتی او می گردد. دوری از گناه و محرمات و آلودگی ها در جلب توجه آن سرور و پذیرفته شدن در بارگاه ایشان نقش عمیق و تأثیر به سزائی دارد.
البته باید توجه داشت كه ما وظیفه ای در رابطه با ملاقات و دیدار آن امام همام و یار سفر كرده ای كه صد قافله دل همره اوست نداریم، بلكه وظیفه ما عمل به خواست ایشان و كوتاهی نكردن نسبت به وظایفی است كه در قبال ایشان داریم و مهم آشنایی عمیق و معرفت شایسته نسبت به ایشان است و ملاقات و رابطه با ایشان از اموری است كه ما به درستی نمی دانیم چه شرایط و زمینه هایی لازم دارد،
هر چند به اجمال می دانیم اطاعت و پیروی و بندگی خالصانه و صادقانه و توسل و یاد و توجه به آن عزیز زهرا(س)، در این امر نقش ویژه ای دارد.
در هر صورت این كار امری تدریجی است و باید با رفق و مدارا و صبر و حوصله باشد و كم كم زمینه اطاعت و خشنودی آن سرور را فراهم آورد. اگر انسان طالب محبوب و مطلوبی باشد باید دائما به یاد او باشد و نام و یاد او را از یاد نبرد:
گرت هواست كه معشوق نگسلد پیوند نگاه دار سر رشته ات تا نگه دارد
این راه، راه مقدسی است كه هیچ انسانی دست خالی از آن بر نمی گردد
و معامله پرسودی است كه كسی در آن دچار خسران و زیان نمی گردد.
با آرزوی تعجیل در فرج صاحب عصر و زمان

عقبة بن عامر مىگويد:
روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در راهى همراهى مىكردم؛
حضرت دستم را گرفتند و فرمودند:
مىخواهى بهترين اخلاق دنيا و آخرت را براى تو بگويم؟
عرض كردم: بفرماييد يا رسولالله!
فرمودند: با فاميلى كه با تو قطع رابطه كرده، ارتباط برقرار كن؛
به كسى كه چيزى به تو نداده، كمك كن،
و از كسى كه به تو ستم روا داشته و بدى كرده، بگذر
(محجةالبيضاء، ج5، ص319)


سلام بر آل یاسین،
سلام بر فریاد خدا و پرورنده آیات خدا،
سلام بر تالی قرآن و مبین علوم آن،
سلام بر صاحب اسرار ربانی و مجرای اراده الهی
سلام بر تو ای میثاق موکد و ای میعاد مسلم!
ای پرچم افراشته و ای دانش انباشته!
ای مظهر رحمت بیکران و ای فریادرس درماندگان!
سلام بر تو، در همه شب ها و روزها و همه هنگامه ها و لحظه ها ...
در آن هنگام ها که نماز میگزاری یا دعا میخوانی، یا رکوع و سجود میکنی!
سلام بر تو در بامدادان روشن و در شبان تیره!
سلام بر تو ای پیشوای آرمان ها و ای امید جان ها!
سلام بر وصی اوصیا و گزیده اولیا، سلام بر فرزند نورهای تابان و درفشهای نمایان؛
سلام بر نور بی پایان الهی و حجت ناپنهان خدایی،
سلام بر زنده کننده مومنان و نابود سازنده کافران؛
سلام بر مهدی امت ها و یکی کننده ملت ها،
سلام بر قائم منتظر و عدل همه جاگستر؛
سلام بر شمشیر بران و ماه تابان،
سلام بر بهار زندگی و روح سرور و پایندگی،
سلام بر مهدی که خدا به امتها آمدن او را نوید داده
تا به دست او همه را تابع یک دین سازد و طرح اتفاق در همه جهان در اندازد.
(برداشتی از زیارت آل یاسین)

ای چشمه حيات! به چشمان داغدار
تاج قدم بگذار و نمی بر دلش ببار
گل کی شکوفه ميدهد از قلب اين شکاف؟
باران ببار دمی بر ترک لحظههای تار
صد آسمان ستاره، هزاران هزار ماه
عالم سياه و تار، چو خورشيد در کنار
امروز را ببين که ظلمت نشسته است
روز است و بی امان به قلوب سيه دچار
نوری بتاب تا دل شب ها شود سفيد
يا قلب قير گون، جهد از سينه بی قرار
اشک يتيم،ناله آن یاوران عشق
با قلب چاک چاک ما در انتظار يار
دست اسير حلقه به آن ميلههای ظلم
پای اميدوار به چشمان اشکبار
دل خسته، قلب شکسته، هزار درد
اين سردی خزان، طلبد گرمی بهار
يا صاحب الزمان همه در انتظار و زار
عالم، کوير و تشنه باران، بيا ببار...

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله(:
ابشركم بالمهدي يبعث في امتي علي اختلاف من الناس و زلازل،
فيملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا...
پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله( فرمودند:
مژده باد شما را به ظهور مهدي كه وقتي اوضاع جهان متزلزل می شود و مردم با يكديگر به اختلاف مي پردازند، قيام مي كند و زمين را پر از عدل و داد مي نمايد، همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است.
بحارالانوار، ج 51، ص 81، ح 18

/Pic082.jpg)

السلام علیک یا صریع الدمعة العبری
السلام علیک یا مذیـب الکـبد الحرِّی
السلام علیک یا صریع العبرة الساکبة
والسلام علی قرین المصیبة الراتبة ...
دیدگانت پر اشک،
لبانت خشکیده،
سینه ات گداخته،
قلبت شعله ور،
روحت پر تلاطم،
لیکن مهار نفست بر مُشت.
سرود ایمان بر لب،
نوای توحید در کام،
یاد خدا در دل،
دستار پیامبر(ص) بر سر،
کهنه پیرهن امانت مادر بر تن،
بزم اشکواره در پیش.
ای حسین ای رازدار منزل وحی،
غم سرای خیمه هایت،
سوزش قلب همسرانت،
گریه کودکانت،
آه و سوز خواهرانت،
العطش از دخترانت،
عالمی را اشک ریزان می کند.
ای حسین! ای راهنمای راه ایمان،
ای حسین! ای جر عه نوش جام یزدان،
ای حسین! ای کشتی نجات عالمیان،
باشد که ندای "این الطالب بدم المقتول بکربلا"
درپهنه گیتی طنین افکند و صدای " یا لثارات الحسین "
در سرتاسر زمین ندا برکشد،
و یگانه منتقم و تسلی بخش شراره های قلب مام گرامیش بپا خیزد.
و جملگی قاتلان و هم پیمانان بر قتلش و خشنودان از شهادتش را قصاص نماید.
السلام علی اسیر الکربات و قتیل العبرات،
السلام علی المرمل بالدماء،
السلام علی المهتوک الخباء،
السلام علی خامس اصحاب الکساء

تكامل حقیقی بشر، كه وعده تحقق آن در عصر ظهور داده شده است، همه جنبه های حیات بشری را در بر میگیرد
و پاسخگوی همه نیازها و خواسته های وی، چه در دایره ی امور معنوی و چه در قلمرو امور مادی خواهد بود،
که به عنوان مثال به ذکر چند مورد می پردازیم:
تكامل فكری:
در زمان ظهور و بر پایی دولت كریمه امام زمان(عج) سطح اندیشه و فكر مردم به نحو چشم گیری بالا می رود.
چنان چه امام باقر(ع) در این باره می فرماید:
«اذا قام قائمنا وضع الله یده علی رئوس العباد فجمع بها عقولهم و كملت به احلامهم»
وقتی كه قائم ما قیام می كند، خدا دست لطفش را بر سر بندگان می نهد
و بدین وسیله عقل های پراكنده آنان را جمع می كند و اندیشه آنان را به حد كمال می رساند.
(الكافی، كلینی، ج1، ص25)
رشد معنویت و اخلاق:
یكی دیگر از جنبه های تكامل بشری در عصر موعود را می توان در وادی معنویت و اخلاق جستجو كرد.
متأسفانه در دنیای كنونی در كنار توسعه صنایع و علوم، شاهد روند نزولی سیر بشریت در حوزه اخلاق بوده ایم،
اما در آن دوران طلایی، رشد جنبه های مختلف حیات بشری، چه مادی و چه معنوی، متوازن خواهد بود.
چنان چه امام حسن(ع) می فرماید:
خداوند در آخرالزمان مهدی را بر می انگیزد و كسی از منحرفان و فاسدان نیست، مگر این كه اصلاح گردد.
(چشم اندازی از حکومت مهدی، نجم الدین طبسی، ص 206؛ اثبات الهداه، ج3، ص 524)
و حضرت امیرالمؤمنین(ع) "از رخت بر بستن بدیها و ناراحتیها
و جایگزین شدن خیر و نیكی به جای آن در این دوران خبر می دهد"
(چشم اندازی از حکومت مهدی، نجم الدین طبسی، ص230؛ به نقل از الشیعه و الرجعه، ج1، ص167)
و در جای دیگر می فرماید:
«و لذهب الشحنا من قلوب العباد»
کینه توزی از دلهای بندگان خارج می شود.
(بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، ج52، ص316)
همه این امور از استقرار و بسط اخلاق و معنویت حکایت دارد.
رشد علم و فرهنگ اسلامی:
از دیگر موارد پیشرفت و تکامل بشری در این دوران، بالا رفتن آگاهی های دینی و مذهبی همگان است.
چنان چه امام باقر(ع) می فرماید:
"در روزگار مهدی به اندازه ای به شما حکمت و فهم داده خواهد شد
که یک زن در خانه اش به طریق کتاب خدا و سنت پیامبر قضاوت می کند"
(بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، ج53، ص352)
جهان شمولی اسلام (دین حق):
یکی دیگر از جنبه های تکامل بشری در عصر موعود، رشد و توسعه و فراگیر شدن آیین حق (اسلام) خواهد بود.
در این دوران، ادیان دروغین و ساخته اوهام بشری و نیز ادیان تحریف شده رخت بربسته،
و پرتو دین حق سراسر پهنای این کره خاکی را در خواهد نوردید.
امام باقر(ع) در تفسیر آیه 33 سوره توبه می فرماید:
"در آن زمان کسی باقی نمی ماند، مگر آن که به رسالت محمد(ص) اعتراف و اقرار کند"
(تفسیر عیاشی، ج2، ص87)
شکوفایی اقتصاد و رفاه اجتماعی:
در پرتو تحول فرهنگی و اخلاقی بشر و رشد تقوا و نیکی ها، نعمتهای الهی از هر سو بر بندگان سرازیر می شوند،
زیرا این وعده تخلف ناپذیر پروردگار است:
«لو ان اهل القری امنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض»
اگر مردم شهرها و دیارها ایمان آورند و تقوا پیشه کنند، ما برکات زمین و آسمان را بر آنان می فرستیم.
در پرتو این عنایت الهی است که از آرزوهای دیرین بشری،
که همان برچیده شدن و ریشه کن شدن فقر است، تحقق می یابد.
پیامبر گرامی اسلام(ص) در این باره می فرماید:
"هنگامی که حضرت مهدی ظهور کند ... اموال و زکات ها را در کوچه ها می برند،
ولی کسی پیدا نمی شود که حاضر به دریافت آن ها باشد"
(چشم اندازی از حکومت مهدی، ص222 به نقل از عقدالدرر، ص166)
آری در این عصر طلایی، فقر رخت بربسته و هیچ ویرانه و ویرانه نشینی باقی نمی ماند.
چنان چه امام باقر(ع) در این باره می فرماید:
"حکومت او شرق و غرب جهان را فرا خواهد گرفت و گنجینه های زمین برای او ظاهر می گردد
و در سرتا سر جهان جای ویرانی نخواهد ماند، مگر این که آن را آباد خواهد ساخت"
(اعلام الوری، امین الاسلام طبرسی، ص463)
و همچنین تکامل علمی و تکنولوژی و پیشرفت برق آسای علوم و فنون
و پیشرفت صنایع و مسئله انرژی و پیشرفت پزشکی و گسترش و پیشرفت وسایل مخابراتی و ارتباط جمعی و ...
را می توان از آثار عصر ظهور دانست.

بر طبق تواریخ اسلامی و کتب دینی گذشتگان تمامی پیامبران الهی از آدم تا به خاتم دارای وصی بوده اند. نام وصی آدم، "هبة الله" بود که به زبان عبرانی، "شیث" است. وصی ابراهیم "اسماعیل"، وصی یعقوب "یوسف"، و وصی موسی "یوشع بن نون بن افرائیم بن یوسف" می باشد که همسر موسی بر ضد او شورش نمود. وصی عیسی نیز"شمعون" نام داشت. ما در اینجا تنها به یادآوری داستان 3 تن از اوصیاء مذکور، بسنده می کنیم.
یعقوبی (یکی از مورخین بزرگ اسلامی)، درباره وصیت آدم به شیث می گوید: "هنگامی که مرگ آدم فرارسید، "شیث" را وصی خود گردانید." طبری (صاحب تاریخ الرسل و الملوک) نیز می گوید: "هبة الله یا به زبان عبرانی "شیث"، وصی آدم بود و وصیت او را نوشت و او در آنچه گذشت، وصی پدرش آدم بود". ابن اثیر و ابن کثیر نیز در عباراتی مجزا می گویند: "تفسیر شیث، هبة الله است که وصی آدم بود و چون وفات آدم فرا رسید، شیث را وصی خود قرار داد ".
همانگونه که ذکر گردید، وصی عیسی، "شمعون" نام داشت. شمعون در تورات با نام "سمعون" آمده و در انجیل متی، باب 10، درباره او می گوید: "سپس 12 شاگرد خود را طلبید و ایشان را بر ارواح پلید، قدرت داد که آنها را بیرون کنند و هر بیماری و رنجی را شفا دهند. نامهای 12 رسول چنین اند: اول شمعون معروف به پطرس . . . "
در انجیل یوحنا، باب 21، شماره 18 – 15، آمده است که عیسی او را وصی خود قرار داد و به وی گفت: "گوسفندانم را شبانی کن"، کنایه از اینکه مؤمنان به مرا، سرپرستی نما.
و در قاموس کتاب مقدس نیز آمده که : "مسیح او را برای هدایت کنیسه (عبادتگاه مسیحیان)، تعیین نمود."
اما "یوشع بن نون" که وصی موسی است. در ماده "یوشع" قاموس کتاب مقدس به نقل از تورات گوید: "یوشع بن نون با موسی در کوه سینا بود و به عبادت گوساله در عهد هارون آلوده نگردید." حتی جالبتر آنست که نص داستان تعیین و معرفی او بوسیله موسی در باب 27 سـِفـر اعداد کتاب مقدس این چنین آمده است:
" و موسی به خداوند عرض کرده گفت: ● ملتمس اینکه "یهوه"، خدای ارواح تمامی بشر، کسی را بر این جماعت بگمارد ● که پیش روی ایشان بیرون رود و پیش روی ایشان داخل شود و ایشان را بیرون برد و ایشان را درآورد تا جماعت خداوند، مثل گوسفندان بی شبان نباشند. ● و خداوند به موسی گفت: یوشع بن نون را که مردی صاحب روح است، گرفته، دست خود را بر او بگذار ● و او را به حضور "العازار کاهن" و به حضور تمامی جماعت برپا داشته در نظر ایشان به وی وصیت نما ● و از عزت خود بر او بگذار تا تمامی جماعت بنی اسرائیل او را اطاعت نمایند. ● و او به حضور العازار کاهن بایستد تا از برای او به حکم "اوریم"، به حضور خداوند سؤال نماید و به فرمان وی، او و تمامی بنی اسرائیل با وی و تمامی جماعت بیرون روند و به فرمان وی داخل شوند. ● پس موسی به نوعی که خداوند او را امر فرموده بود، عمل نموده یوشع را گرفت و او را به حضور العازار کاهن و به حضور تمامی جماعت بر پا داشت ● و دستهای خود را بر او گذاشته او را به طوری که خداوند به واسطه موسی گفته بود، وصیت نمود."
داستان قیام و اقدام او به کار بنی اسرائیل و جنگهای وی، در 23 باب "سِفـر یوشع بن نون" آمده است.

خاتم الأنبـیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز پیـامبری نو ظهـور و جدای از پیامبـران پیشیـن نبود تا امت خویـش را بـدون تعییـن "وصی" و "ولی امر" رها سازد. او همان کسی است که جامعه اسلامی کوچک مدینه را به هنگام غیبت خویش، یک لحظه هم بدون رهبر رها ننمود و هر بار که شهر مدینه را حتی برای مدتی کوتاه ترک می نمود، شخصی را به جانشینی خویش منصوب می داشت. آری، محال است که خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر رسولان خدا، جامعه اسلامی را برای همیشه تاریخ رها سازند و "ولی امر" پس از خود را تعیین ننمایند. نه تنها پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رهبر جامعه و وصی خویش را معین نمود، بلکه از این جهت نیز شباهتهای شگفت انگیزی با پیامبران دیگر دارد.
به عنوان نمونه، همانگونه که ذکر شد، یوشع بن نون با موسی در "طور سینا" بود و به گوساله پرستی آلوده نگردید و خداوند به موسی فرمان داد تا او را وصی پس از خود گرداند تا بندگان خدا همانند گوسفندان بی شبان نباشند.
امام علی (علیه السلام) نیز با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در "غار حرا" بود و هرگز به بت پرستی آلوده نگردید. همانگونه که موسی از جانب پروردگار مأمور گشت تا در حضور مردم، وصی خویش را معرفی کند، خداوند خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) را نیز فرمان داد تا در بازگشت از "حجة الوداع"، امام علی (علیه السلام) را فراروی حاجیان، "ولی امر" امت پس از خود تعیین نماید و امت را پس از خویش بدون صاحب رها نسازد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در "غدیر خم" این فرمان را با صدایی رسا اعلام داشت و علی (علیه السلام) را ولیعهد پس از خود قرار داد بدین طریق آن چه که درباره همانندی با بنی اسرائیل فرموده بود که: "هر چه بر بنی اسرائیل رسید، بر امت من نیز میرسد" صادق آمد.

قال الحسين (عليه السلام) :
له غيبة يرتد فيها اقوام و يثبت فيها اخرون فيوذون و يقال لهم:
متی هذا الوعد ان کنتم صادقين؛
اما انّ الصابر فی غيبته علی الاذی و التکذيب
بمنزلة المجاهد بالسيف بين يدی رسول الله(صلی الله عليه و آله)
امام حسین ـ درود خداوند بر او باد ـ فرمودند:
حضرت مهدی دارای غیبتی است که گروهی در آن مرحله مرتد می شوند،
و گروهی ثابت قدم می مانند و اظهار خشنودی می کنند؛
افراد مرتد به آنان می گویند:
این وعده کی خواهد بود؟ اگر شما راستگو هستید!
ولی کسی که در زمان غیبت در مقابل اذیت و آزار و تکذیب آنان صبور باشد،
همانند مجاهدی است که با شمشیر در کنار رسول خدا جهاد کرده است.


زیر خاکستر ذهنم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاریست زعشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز؟
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
انکه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟!
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از انهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
روزها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو اکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر ذهنم باقیست


به ياد داشته باش، هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن،
کسی هست که
عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست؛
اشکهای تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه می فشارد؛
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت!!
و اگر باورش داشته باشی خواهی فهمید که ستاره ها هم با تو حرف می زنند.
باور کن که با او هرگز تنها نيستی؛
فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کنی،
و او را صدا کنی...
اين حسين کيست؟؟
روزها همچنان از پی هم میگذرند،
و محرم با آن حال و هوای خوشش از راه میرسد و میگذرد؛
دوباره عطر خوش سیب به مشام میرسد،
و نوای عشق گوش جان را نوازش میدهد.
محرم که می آيد بغض در گلوهايمان تازه ميشود و غم در خانه دلمان ساکن،
فقط اشک است که ميتواند غبار غم را از دلهايمان بشويد!
نميدانم چه رازی در نام حسين(ع) نهفته است که ما را اين چنين ديوانه و مجنون کرده...!
حسين......عاشورا....کربلا...!
عجب غربتی دارند بعضی واژه ها !
به راستی چه کسی ميداند حسين کيست غير از خدا؟
چه قدرتی عشق حسين را در سينه هايمان قرار داد و ما را حسينی ساخته؟!
دلم ميخواهد نه فقط گريه کنم؛
دلم ميخواهد بدانم حسين کيست؟
دلم ميخواهد او را بشناسم!
دلم ميخواهد حسينی باشم و بمیرم...


او می آيد سوار بر اسب سپيد و با ابر مهربانی همراه
او می آيد با نگاه مهر و محبت
او طلوع خواهد كرد، در شب ظلمت
و در خشكسال عاطفه ها
و بر كوير تشنه جانها خواهد باريد.
او مي آيد با عطر گلهای نرگس
و در كوچه باغهای انتظار قدم خواهد زد.
و بر شبزدگان نويد سحر خواهد داد.
او می آيد و نغمه انا المهدی؛
او می آيد با سخاوت پيامبر، ذوالفقار علی در دست
و مهر فاطمه (س) در دل
او می آيد با ترنم باران و نغمه بهاران
او می آيد....

با تو امشب دوباره می گويم
راه عشقت به سينه می جويم
اين سخن عاشقانه می گويم
ای گل فاطمه بيا مهدی
بر درت دست التجا زده ام
پای عشقت به غير پا زده ام
کل عمرم ترا صدا زده ام
ای گل فاطمه بيا مهدی
عاشقم، عاشقانه می خوانم
عشق را با ترانه می خوانم
دل گرفته بهانه، می خوانم
ای گل فاطمه بيا مهدی
می نويسم بروی لوح دلم
بهترينم، اميد و آب و گلم
شنو امشب تمام حرف دلم
ای گل فاطمه بيا مهدی
سينه ام از غمت به تنگ آمد
بر دل من نشان ننگ آمد
شيشه دل به زير سنگ آمد
ای گل فاطمه بيا مهدی
گريه ام راه ديده را بسته
عاشقت شد غمين و دلخسته
اين سخن راه سينه را بسته
ای گل فاطمه بيا مهدی
غم عشق نگار دارم من
حسرت يک بهار دارم من
به دل خود شرار دارم من
ای گل فاطمه بيا مهدی
شب و عشق و جنون مستی من
تو کجائی تمام هستی من
عفو کن ای نگار پستی من
ای گل فاطمه بيا مهدی
عاقبت خواهی آمد ای گل من
می شود حل تمام مشکل من
اين بود حرف آخر ه دل من
ای گل فاطمه بيا مهدی


همراه با کاروان اسرا از کوفه تا شام
پس از قضايای دلخراش کربلا بنی اميه جنايتکار اسرای اهل بيت(عليهم السلام) را به طرف کوفه حرکت دادند.
پس از توقف اسرا در کوفه و گزارش ابن زياد به يزيد و صدور فرمان وی مبنی بر حرکت دادن اسرا به سوی شام اسباب سفر شام را تهيه کردند و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) از راه موصل به طرف شام حرکت دادند.
ابنزياد، زجر بن قيس و شمر بن ذيالجوشن را مامور نمود که همراه پنج هزار سوار اسرا و سرها را به شام برند.
امام سجاد(عليه السلام) را با غل و زنجير به شتر بستند و کودکان را با خفت و خواری، روی کجاوههای بی روپوش نشانده و سرهای بريده را بر نيزهها کرده حرکت نمودند.
چون مقداری راه رفتند کنار شط فرات منزل کردند و سرها را پای ديوار خرابهای گذاشتند و به قمار و لهو و لعب و شرب خمر نشستند؛
در اين بين ديدند دستی از بالای سر مبارک سيد الشهداء ظاهر شد و با قلم خونين بر ديوار نوشت:
اتـرجوا امـة قـتلت حسينا
شفاعة جده يوم الحساب؟!
آيا از مردمی که دست به خون حسين آلودهاند توقع دارند جد وی در روز قيامت از آنان شفاعت کنند؟!
آنان برخاستند که آن دست را بگيرند کسی را نيافتند، باز نشستند و مشغول قمار شدند؛ ديگر باره آن دست ظاهر شد و اين شعر را به رنگ خون نوشت:
فلا و الله ليس لهم شفيـع
و هم يوم القيامة فی العذاب
نه به خدا قسم آنان شفيعی در درگاه الهی نداشته و در روز قيامت گرفتار عذاب خواهند شد.
آنان دويدند دست را بگيرند که ناپديد شد. باز به عيش خود مشغول شدند که باز اين ابيات را از هاتفی شنيدند:
ماذا تقول اذ قال النبی لکم
ماذا فعلتم و انتم آخر الامم
بعترتی و باهلی عند مفتقدی
منهم اساری و منهم ضرجوا بدمی
چه خواهيد گفت زمانی که پيامبر از شمار بپرسد:
که اي آخرين امتها اين چه کاری بود که پس از رحلت من با اهل بيتم انجام داديد.
برخی را اسير کرديد و برخی را به شهادت رسانديد؟

پيش از زينب هيچ خواهرى را نديده بودند كه رسول خون برادر باشد!
زينب، كربلا را در آغوش كشيد؛
و عاشورا را بر شانه نشاند...
در سلوك اسارت، همه جا را، زير پا گذاشت
و به دنيا آموخت كه چگونه مى شود پاى برجا ماند و ذليل نشد!
"شهادت" در "اسارت" بود كه به راه افتاد،
انتشار يافت و همه جایى شد!...
اگر اسارت نبود فریاد شهادت به جایى نمى رسيد.
اگر شانه هاى اسارت خواهر نبود، كوله بار شهادت برادر بر زمين مى ماند!
اگر "زينب" نبود ديوارهاى دنياى دين نمایان را، كه پس مى زد؟
كوفه را، كه بيدار مى كرد؟
شام را، كه روشن مى ساخت؟
و خواب و خيال و خميازه هاى مردم را، چه كسى مى شكست؟
اگر زينب، كربلا و عاشورا را با خويش به سير اسارت نمى برد،
چگونه جغرافياى خاك "كربلا" مى شد و تاريخ زمين"عاشورا"؟
يك تن بايد باشد كه پيكر پرخون كربلا را اُفتان و خيزان،
بر دوش كشید و با گفتار خويش به جهان شناساند!
بوى كربلا و رنگ عاشورا را برافشاند تکثیر نمود...
كسى بايد باشد كه نامردى "ابن زياد"،
دنيازدگى "ابن سعد"
و بى دينى "يزيد" را بگويد و بر ملا سازد...
يكى بايد باشد كه نگذارد كربلا را زنده بگور كنند
و زينب، همان يك تن است.


من و شمع هر دو به پای تو سوختیم
به شعله شمع چشم دوخته بودم،
تمام روزهای عمرم را،
چه روزها و شب های شیرین انتظاری را که در نگاه شمع می دیدم؛
میسوخت و دم نمی زد درست مثل لبهای خسته من.
سکوت مرگباری فضای دلم را پر کرده است،
فقط می توانم بسوزم ...
دیگر چه می توان گفت!؟
همیشه به یادت هستم،

کـربـلا یـا کـربـلا یـا کـربـلا
سرزمین یاس های سر جدا
دست های آسمان بر خاک شد
نام خاک از ذهن آدم پاک شد
پرچم از دستان حیدر اوفتاد
شرحه شرحه عشق در دستان باد
او که صد دریاست عباس علی است
وارث زخم تن یاس علی است
مشک عباس آبروی آب بود
کام دریا از عطش سیراب بود
نیزه بر جان ابافاضل نشست
پشت عاشورایی شعرم شکست
خون شتک زد بر بلندای زمان
آه ای قوم قساوت، الامان!
این طرف دل زخم بر تن می کند
آن طرفتر عشق شیون می کند
نخل های نینوا را سر زدند
جان جمع شیعه در ساغر زدند
بانگ هل من ناصرش از یاد رفت
درد دلهای علی بر باد رفت
حنجری از تاریخ را خنجر زدند
آبروی انس و جن را سر زدند
وارث درد علی در خون نشست
پشت خنجر خورده حیدر شکست

از امام زین العابدین علیه السلام روایت شده: چون پدر و برادران و انصار پدرم در کربلا شهید شدند٬حرم اهلبیت را با آن وضع اسیر کردند و بطرف کوفه میبردند از قتلگاه عبور کردیم کشته را دیدم که قطعه قطعه به روی زمین افتاده اند و اجساد سپاه ابن سعد دفن شده اند و این پاکان ذراری رسول خدا صلی الله علیه و آله دفن نشده اند سینه ام تنگ شد و قلبم گرفت و نزدیک بود جان از کالبدم خارج شود.
عمه ام زینب سلام الله علیها متوجه شد صدا زد:چه میشود ترا که می بینم با جانت بازی میکنی ای یادگار جد و پدر و برادرام؟!
گفتم:عمه چگونه بی تابی نکنم در حالیکه سرورم ابی عبدالله علیه السلام و برادران و عموها و پسر عموها و افراد خاندانم را میبینم که به خون غلتیده و سر از بدنشان جدا شده و لباسشان غارت گشته نه کفن شدند و نه دفن گردیده اند٬احدی به آنها نزدیک نمی شود. عمه ام فرمود:
پسر برادرم ناراحت مباش که این پیمانی است که رسولخدا از جدت امیرالمومنین و پدرت حسین و عمویت حسن بن علی علیهم السلام گرفته است و آنان هم پذیرفته اند خدا هم از مردمی از این امت که فراعنه زمان آنها را نمی شناسند و نزد اهل آسمان معروفند پیمان گرفته که این اعضاء قطعه قطعه را جمع کنند و دفن نمایند و برای شهدا بقعه و بارگاهی بسازند که با گذشت زمان از بین نمیرود هر چند ستمکاران در محو آن بکوشند.
(کامل الزیارات، ص 261)
سر نى در نينوا مىماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مىماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابرى از ريا مىماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان
در كوير تفته جا مىماند اگر زينب نبود
زخمه زخمىترين فرياد،در چنگ سكوت
از طراز نغمه وا مىماند اگر زينب نبود
در طلوع داغ اصغر،استخوان اشگ سرخ
در گلوى چشمها مىماند اگر زينب نبود
ذو الجناح داد خواهى،بىسوار و بىلگام
در بيابانها رها مىماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ،سيل انقلاب
پشت كوه فتنهها مىماند اگر زينب نبود

يكي از تعابيري كه در زيارت عاشورا آمده است ، عبارت « وَالْوِتْرِ الْمَوْتُور » است كه به معناي مصيبت زده و مظلومي است كه انتقام او گرفته نشده باشد.
ممكن است اين سؤال مطرح شود كه مگر مختار ثقفي با كشتن قاتلين امام حسين (ع) انتقام خون آن حضرت را نگرفت؟
مگر آنان در جهنم به عقوبت الهي و شديدترين عذاب ها كه فوق تصور ما است، گرفتار نيستند؟
آيا اگر دست ما به آنان مي رسيد مي توانستيم آنان را به عذابي شديدتر از آن چه كه الان گرفتار آن هستند عقوبت كنيم؟
آيا باز هم اين تعبير درباره امام حسين (ع) صدق مي كرد؟
توضيح اين كه آن چه در كربلا و نيز در زمان شهادت ساير معصومين عليهم السلام اتفاق افتاده دو چيز است :
1- مصيبت عظيم يا شهادت مظلومانه ايشان كه با ريخته شدن خون مطهر و شريفشان و يا مسموم شدن آنان به دست دشمنان صورت گرفته است در مقابل چنين مصيبتي، كشته شدن آن لعنت شدگان و ... و گرفتار شدن آن ها به عذاب الهي به عنوان قصاص خون كافي است.
2- مصيبت اعظم كه همان محروميت جامعه انساني از رهبري و حاكميت خليفه الهی و امام معصوم و متخصص روحاني با كنار زدن آنها از مقامي كه خداوند براي آنان تعيين كرده است.
شكي نيست نسبت به اين ظلم و جنايت بزرگ هرگز انتقام آنان گرفته نشده و جنايت و خسارت عظيمي كه بر جامعه انساني در طول تاريخ بشریت شده است، هرگز جبران نشده است.
آن چه كه مختار انجام داد، انتقام خون بدن امام حسين عليه السلام به عنوان شخص حقيقي ـ و نه به عنوان امام و خليفه خدا ـ بود؛ به همين دليل وقتي سر بريده عمرسعد و پسرش را در مقابل مختار قرار دادند، گفت:« آن به جاي حسين و اين به جاي علي بن حسين » و بعد گفت:« هرگز مساوي نيستند به خدا قسم اگر سه چهارم قريش را بكشم، به جاي يك بند انگشت از انگشتان او نيز نمي شود.» (تاريخ طبري، ج 4، ص532 )
اما انتقام مصيبت اعظم گرفته نشده است؛ چرا كه اثرات و عواقب اين مصيبت هنوز در جامعه انساني وجود دارد و ساليان درازي است كه جامعه جهاني از رهبري و حاكميت سياسي و معنوي يك امام معصوم و متخصص در امر هدايت انسان به سوي هدف خلقتش محروم بوده و هست.
(



گفتم به ماه چرا قامتت خم است؟
نالید و گفت که ماه محرم است!
فرشتگان سپیدهپوش خداوند همه به اذن او در برابرِ ساحت ربوبیاش سرِتسلیم فرود آورده بودند و چون پروردگار به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آيا در زمین كسى را مىگمارى كه فساد انگيزد و خونها بريزد؛ حال آنكه ما با ستايش تو تنزيهات مىكنيم و به تقديست مىپردازيم و خداوند فرمود:
من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد!
"وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون" (سوره بقره، آیه 29)
براستی فرشتگان نمیدانستند که روزگاری انسان در مراتب ِعبودیت خود به بلندایی میرسد که جبرییل امین، توان پرواز تا به آن ساحت را ندارد و اگرسر مویی فراتر پرواز کند، فروغ تجلی پر پروازش را خواهد سوخت. همه فرشتگانی که در صبح الست سر به آستان پذیرش فرمانش ساییدند، در ظهر عاشورا، در آن گودال رفیع دیدند که انسان در اوج سماواتیاش تا به چه پایهای از رفعت میتواند برسد.فرشتگان در آن نیمروز گرم ِعاشقانه، طرفه آهنگ و درنگی را دیدند و به گوش جان نغمهای را شنیدند که هنوز درک بشری از فهم همه گوشههای آن ناتوان است. حسین (ع) از حقیقتی جانانه و عاشقانه دفاع کرد که تا قیامت همهی دیوانهای شهامت و رشادت انسانی عاجز از سرایش آنند.
اینجا عاشوراست و هفتاد و دو شیعه، تکامل آسمان را ورق میزنند. کودکانی از جنس بلوغ تاریخ که رجزخوانی عبدود را به زیر میکشند.اینجا کودکی نیست که به گریه نشسته باشد و آب را بهانه کند. هر کودکی که به کربلا رسیده باشد، بالغ است و آن قدر عاشقانه تشنه است که بی زره از اسب بالا میرود و بر دستهای امامت آیههای خدا را تلاوت میکند. این علیاصغر است که شش ماهه تمام هستی را طی کرد و از پلههای عروج تا قله شهادت، بلوغ زمان را اندازه گرفت.
علیاصغر، سربازی است از جنس امامت و شهیدی است که زمان را در شتاب ثانیهها مجذوب کرده است. علیاصغر، شتاب حضوری است که پستان شهادت را نوشیده است و میداند که امروز روزی است که ثانیههایش تا عرش امتداد مییابد. با پای امامت به میدان میآید. به حرمله مینگرد. خورشید از سپیدی گردنش رو سیاه است. چه کودک سرافرازی! آن سوتر، لشکری از جنس یزید، وقاحت بنیامیه را پایکوبی میکند. شرم از نیزهها سرازیر میشود. اینجا کودکی در برابر لشکری ایستاده است.
روز عاشورا، روز شرمگینی ملائک بود از بانگ اعتراضی که بر آفرینش انسان زده بودند.حاصل ندیدن آن نیمه الهی و نه تنها برای فرشتگان که برای همه عقلهای محقر.
تا پیش از عاشورا، آب، انتهای عطش بود، اما از عاشورا به این سو خود مبتلای عطش شد. اینک فرات شیون شرمش را هروله میکند که چرا در اجابت هل من ناصر کعبه زخم، احرام موج نپوشید و سیلابی مست نشد تا در طواف حریم عطش، رقصی تند کند. از آن غدیر خون گرفته، وقتی سرخترین ستاره علقمه – عباس- دستهایش را بر دف اخلاص بارید تا موسیقی جشن ولایت، عاشقانهترین زمزمه همه آبهای جهان گردد؛ فریاد هیهات من الذله قافلهسالار کاروان عشق هنوز در دشتستان تاریخ طنینانداز است. تا قیامت هر سنگی که مظلومی از زمین برگیرد تا به جانب دشمن زند بیشک در بن آن خوی و خون حسین میجوشد.تا قیامت همه باغستانهای بلیغ انسانی، مدیحه سرای همتی هستند که سالار شهیدان دو عالم از خویشتن خویش بروز داد.
پس عاشورا، نه یک روز که همه تاریخ است. عاشورا فرهنگ نابی است که تا مردگان مقهور زیب و زینت دنیا را به زنده شدن صلا دهد که هان ای غافلان حقیقت به پا خیزیدکه:
عمر این چند روز فانی نیست
مرگ پایان زندگانی نیست
کسانی که آینه دلشان لکههای تار و غبار دارد، کسانی که یزیدمآبانه دل به متاع نازل دنیا خوش کردهاند و طاعت خود را به وسوسه شیطان رجیم بر سرِبازار معاصی به دار میکشند، کسانی که بازیچههای این جهانی را همه حقیقت پنداشتهاند، نمیتوانند آهنگی را که از عاشورا به سوی تاریخ انسان میخرامد فهم کنند:
آهنگی ازوصال تو میآیدم به گوش
چون موجهای خاطره زیبا و دلنواز
خدایا قلبم به شدت میزند و شوق حضور کسی مرا به جانب خویش – بیتشویش- دعوت میکند.چشمهایم را میگشایم و به مطلع بیتی از صبح میاندیشم که از جسارت شب – بیمهابا- بگذرد و نگاهم را به تماشا بنشیند. رویایی در من میروید.جهانی تازه در من متولد میشود و من به ابتدای مظلومیت میرسم.
من با طفلان مسلم گم شدم و همه کوچههای کوفه را چرخیدم. کوچههایی که به اندازه یک مرد بزرگ نبود وگرنه مسلم را در خود جای میداد. چه کوچههای بنبستی. ای کاش هیچ دری به این کوچهها باز نشود و هیچ کودکی در این کوچههای پست به دنبال خود نگردد.
این دو طفل چشمهای زمینند که به دنبال روزنهای از خورشید آمدهاند تا تنور کائنات را سرخ سرخ کنند.
در کوچههای کوفه بنویسیم که: کودکان شیعه را سن و سال نیست؛ زیرا کودک در قاموس ما کسی است که یا حسین نگفته باشد. این دو کودک، نه دو مرد، بلکه این دو خط موازی رسالت حسیناند که از مدینه تا مکه، از مکه تا کوفه و از کوفه تا کربلا ادامه مییابد. در کربلا کودکی نیست که بلوغ را نفهمیده باشد وگرنه از گریز زمان گریزی نیست.
شوق، بودنم را میبارد و ابری کنجکاو، کشتزار گونهام را خیس میکند. در انتظار بارش رعدی هستم که بیاید و درونم را به آتش کشد و من شوق ِورودش را به انتظار مینشینم. من به ابتدای مظلومیت رسیدم. به مکانی که محراب سجدهای را تمام کرد که سر آغاز امامت شیعه بود. شرم، شدت ننگی است که کوفه را در آغوش کشیده است و چاه، قلهای است بغض آلود که در گلوی زمین فرو میرود و گریه، فاجعه مردی است که نخلستان را یتیم گفتگوهای رازآلوده خویش میکند. من به تولدی رسیدم که علی بازوی آفرینش آن بود و حسین، اسم اعظمی که در وسعت عاشوراییاش زمین را متبرک کرد. عاشورا، چکیده هستی است و روزی است که آفرینش به تکامل رسید و گل داد.
شوق حضور کسی مرا صدا میدهد: شوق، کلمهای است که شدت را توضیح میدهد، بیقراری را در دلش میپروراند، فریاد را حالت میدهد و خون را گردشی از جنون میبخشد. به خودم بازمیگردم تا غربت غباری را که سالها مرا از من پنهان کرده است کنار زنم:
شوق دیدار تو چندی است که در من مرده است
خاطرم از نفس زخمی خود آزرده است
شوق، همان دغدغه پرشکوهی است که خداوند خاصان راهش را به آن مبتلا میسازد و گردبادی است که فاصله خاک تا افلاک را میچرخد و اجابتی است که دل شیعه را پرمیکند. اگر هیجان میلرزاند، احساس فوران میکند، عشق میسوزاند، شور ترانه میخواند، شوق کلمهای است که عاشورای حسین را هزار ساله میکند. شوق، حالتی است که عباس در پریشانی ِچشمانش پلک میزند.شوق، شیعهای است که میمیرد و مردنی است که تمام نمیشود. شوق، آسمانی است که ستارههایش مردانگی خورشید را فراموش نمیکنند. شوق، بغضی است که هفتاد و دو بار بودنش را شیعه میشود.
من از پر ماه، پروازی را سراغ دارم که غرور هیچ پلنگی را جریحهدار نکرد. بیایید شهید شویم و آنقدر آب را تکرار کنیم تا فرات به اندازه لبهایمان کوچک شود.
بیایید به مدد عشق، آرزوی نوشیدن را برای همیشه در دل فرات بگذاریم.
من جوانه خواهم زد اگر تیغ چون باران ستاره بر من ببارد. من یقین دارم که اگر براستی به ضیافت ِسرخ اشک حسینی برسم به زیبایی خواهم رسید و همه ذرات وجودم گرم از آهنگی خدایی میشود. اگربه زیبایی برسم به سرزمین شیعیان ِگل سرخ خواهم رسید. در این سرزمین که خاکش را تاریخ توتیای دیده خود ساخت همه جا دارالشفاء است. معلمی دارد به نام حسین(ع). راه غریب و قریبی دارد. در مدرسه پرشوق او تنها یک درس را میآموزند: سوختن! در این جا به همگان نشان میدهند که دارالشفای حسین اعجاز عجیبی دارد و آن این است که باید از راه مسلخ به منزل رسید.
خیمهها بالا میروند و عمودها سینه خیمهها را صبور میکنند. زمین شور طوفانی را به دنبال میکشد که نینوا آن را حماسه کرد. جدال آغاز میشود و مردانی شوقمند، شعله شعله میرقصند. همان شمشیرهای اندک اولیاء شوق، ترانههای ملکوت میخوانند. ترانههایی که جبرییل حسادتش را به دل میپروراند. شوق، گلوی کوچکی است که در آستانه تاریخ میایستد و خون، همان حاشیهای است که علیاصغر بر متن ِخلقت مینگارد. حالا ترجمه همه فریادها زینبی میشود. برای همین است که کلمات را به آتش میکشد.
خاک میخندد و افق ایستاده بر غروب به حماسهای میاندیشد که بارو یا سرزمینش را از آن سوی عشق میآورد. غباری برمیخیزد و صدایی نامفهوم از مناره باد زمزمه میشود و من به پیامبری میاندیشم که خداوند، امت او را هفتاد و دو بار آفرید و عشق، آفرینش شگرفی است که زمین را لایق خداوند میکند.
در کوره عاشورایی ملتهب از زخم بود که انسانهایی خاکی تا مبدل شدن به تندیسهای جاویدان عشق و جنون، جانانه گداختند. عشقی که جاذبهاش تا انتهای زمان – از سادهترین آدمیان – اسوههای جانبازی و حقطلبی می سازد و جنونی که جوششی در جزر و مد رگهای گشوده هفتاد و دو خورشید در نینوا منتشر میسازد و تا همیشه تاریخ هر جرعهای از آن سیلاب است که سیاهی ستم را در تلاطم خود- با همه قدرت – غرقه میکند.
مگر میشود گلزاری از بهشت – علی اکبر- در نماز شبش عطر صدای رسول الله بپراکند و تا روپود تاریخ از این ترنم ملکوتی معطر نشود؟
گیاهی عجیب سرتاسر زمین را میپیچد و همه آبهای جهان به آخر میرسد. آنگاه تشنگی حرف اولی است که کربلا آن را میشناسد. من جریان نگاهم را به رگهایی هدیه دادم که در انقباض عشق، الفبای عروج را ترانه میکند. انسان، جزیرهای است که جبرییل بر خاکش سجده میکند آنگاه که شهادت گنجینه دل ِاین خاک باشد و درود بر حسین( ع) ناخدایی که از آبهای شهود گذشت تا ناوگانش در ساحل آرامش عشق پهلوب گیرد.
عَلم در کربلا نشانه لشکری است که حج نیمه تمام را مُحرِم است. لشکری که کعبه را با خو دبه هر سو میبرد که هر جا نماز کنی قبلهات باشد. علم، نشانهای ازخانه اوست که هفتاد و دو تن آن را طواف میکنند. علم در کربلا، نشانه عشق است: عشقی که از دستهای منتشر تا گلویی شش ماهه وسعت دارد. علم در کربلا نردبانی است که از زمین تا آسمان وسعت دارد و پله پلههایش را شمشیر بستهاند.
این جاعاشوراست و زمان در مکانی متوقف شده است که طفلان ِآن را بزرگ نامیدهاند.صبح از صدای خنده کودکان تا شیون اسبهای بیسوار امتداد مییابد و ظهر کسی نیست که اذان تشیع را زمزمه نکرده باشد: چه کودکان بزرگی در گهواره آسمان میچرخند و کهکشان راه شیری را پرنور میکنند.
علقمه، طنطنه ابری است که آسمان را سروده و خاک، معشوقه تشنهای است که قلبش آرامگاه همه عاشقان دنیاست.
من شعله ی را دیدم که ایستاده به مردی خیره شده بود که از متن صبح میآمد و خورشید عریانیاش را با جامهای از آتش میپوشاند. من شانهها را شرمنده دستی میدانم که خداوند آن را فشرده است. عشق، زمینی است که اسارت را فریاد میزند و سکوت عصمتش را جریحهدار میکند. عشق، همان گدازهای است که تاریخ در کربلا میریزد. عشق، حسینی است که هفتاد و دو بار شهید و هزاران هزار بار در حافظه تاریخ متولد میشود.
عشق، علمداری است که آسمان بر دوش، همه نینوا را طی میکند. سوگند بر سکوت و سوگند بر غزل که هرگز معنایی به زیبایی حسین برای عشق نیافتم.
روحم تکه تکه میشود و سایهها مرا تلاوت میکنند. سقفهای ازلی بر سرم آوار میشوند و منظومهای از غرور و خاک و عشق گرداگرد قلبم میچرخند. عاطفهام را به تمام آبهای جهان میدهم و موسیقی قبیله آتش را زمزمه میکنم.
دلم هوای کوهستانی را کرده است بدون کوه! کربلا، کوهستانی است که قله آن عمود بر افق خوابیده است و هوای جغرافیای آن جا سرزمین بهشت را متجلی میکند.
چگونه ای آسمان دیدی که نیزهها سر بریده خورشید را هلهله کردند و تو در هم نپیچیدی؟ چگونه ای آسمان شاهد بودی که گیسوان ماه در آن عصر کبود از کوفیان در معرض چشمان تماشا پریشان شد و غیرت مچالهات نکرد؟ ببار ای آسمان که توصیف شرمساری واژهها را به سکوت میکشد. باران چه خوب عقدهگشایی میکند از بغض مداومت که اگر نبود باران، تاکنون در چرخش ایام، تکرار خاطره آن میقات خون، عاشورا به عاشورا، آسمان را میتکاند.
هنوز آسمان، شرمگینی استنکاف بار امانت را کمر راست نکرده بود که در شرمی تازه شناور شد: شرم از پاشیده شدن تشنگی از خون بر چهرهاش، خون گلو، گلوی کوچکترین عاشق، حنجرهای شش ماهه که در سکوتی تند از ترنم تلاوت سوره زخم، تر شد و در اجابت میخانهترین آغوش، شرابی را به ذائقه ریخت که حتی جرعهای از آن نصیب مقربترین فرشتگان نشده است.
چه آوردهای ای ذوالجناح؟
ای فرس با تو چه رخداده که رخ باختهای
مگر این گونه که ماتی توشه انداختهای؟
چه آوردهای به جز شرمی نجیب که دستانی کوچک آن را از یالهای طوفان زدهات میتکاند؟ ذوالجناح چرا تنها آمدهای؟ کجاست صاحب آن لبانی که در اهتزازشان ملکوتی از هجاها نازل میشود؟ گریه، نجابت پلکهایت را بیشتر میکند. چیزی نگو که مسیر نگاهت قتلگاه را مویه میکند و رنگینکمانی از زخم شیههات را به تلاطم می کشد و قامت تیغ، خمیده از تحمل شرمی است که در جشن خطوط متواتر شمشیر، خلعتی از عبور بر تن کرد.
زهی جسارتت ای تیغ در گذشتن از حنجرههای لبالب از عطش زخم. بگو که جهش عارفانه و مومنانه خون در معبد رگ، با تو چه کرد؟ ای خمیده قامت امروز شرمساری را غلاف کن تا زمانی که شقایقهای مستجاب از کمرکش انتظار بیدار شوند و به انتظار صدایی، موعود عالم را تفسیر کنند. آن روز، دستی سبز، شرمساریات را در سرخترین خون کوفیترین گردنکشان زمین خواهد تکاند.
... حالا آفتاب به میانه آسمان رسیده است و عاشورا شرجی غرورم را خیس میکند و حماسه، حوصلهای است که دلداریام میدهد. حالا میخواهم خطاب به همه آسمانها بنویسم که من بزرگ قبیله آتشم. همنشین طوفان. همزاد موج. همرکاب دشت. همطاقت زخم. حسین برادر من است و شیعه دستی است که دست مرا به دست اهل بیت میرساند.
![]()

حضرت علي اکبر (ع) فرزند بزرگ امام حسين (ع) در سال 33 قمری در مدينه دیده به جهان گشود.
مادر بزرگوار ايشان ليلا دختر "ابى مره" مي باشد.
وي براى امام حسين (ع) پسرى آورد، رشيد، دلير، زيبا،
شبيه ترين اشخاص به رسول خدا(صلى الله عليه و آله)
رويش روى رسول، خويش خوي رسول، گفت و گويش، گفت و گوى رسول خدا(صلى الله عليه و آله)؛
هر كسى كه آرزوى ديدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر ليلا مى نگريست،
تا آن جا که پدر بزرگوارش مي فرمايد:
"هرگاه مشتاق ديدار پيامبر مى شديم به چهره او مى نگريستيم"؛
به همين جهت روز عاشورا وقتى اذن ميدان طلبيد و عازم جبهه پيكار شد،
امام حسين(ع) چهره رو به آسمان کرد و گفت:
«اللّهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس برسولك محمد خلقا و خلقا و منطقا و كنا اذا اشتقنا الى رؤية نبيك نظرنا اليه...»
حضرت علي اکبر در كربلا حدود 25 سال داشت.
برخي راويان سن ايشان را 18 و برخی 20 سال نیز گفته اند.
او اولين شهيد عاشورا از بنى هاشم بود.
شجاعت و دلاورى حضرت على اكبر(ع) و رزم آورى و بصيرت دينى و سياسى او،
در سفر كربلا به ويژه در روز عاشورا تجلى كرد؛
که سخنان و فداكاريهايش دليل بر آن است.
وقتى امام حسين(ع) از منزلگاه «قصر بنى مقاتل» گذشت،
روى اسب چشمان او را خوابى ربود و پس از بيدارى گفت:"انا لله و انا اليه راجعون"
و سه بار اين جمله و حمد الهى را تكرار كرد.
حضرت على اكبر (ع) وقتى سبب اين حمد و استرجاع را پرسيد،
حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)فرمود:
در خواب ديدم سوارى می گويد اين كاروان به سوى مرگ می رود.
پرسيد: مگر ما بر حق نيستيم؟
فرمود: چرا؛
پس گفت: "فاننا اذن لانبالى ان نموت محقين"
پس باكى از مرگ در راه حق نداريم!
روز عاشورا نيز پس از شهادت ياران امام،
اولين كسى كه اجازه ميدان طلبيد تا جان را فداى دين كند، او بود.
اگر چه به ميدان رفتن او بر اهل بيت(ع) و بر امام بسيار سخت بود،
ولى از ايثار و روحيه جانبازى او جز اين انتظار نبود.
وقتى به ميدان می رفت،
امام حسين (ع) در سخنانى سوزناك به آستان الهى، آن قوم ناجوانمرد را كه مهمانشان كرده بودند ولى تيغ به رويش كشيدند، نفرين كرد.
حضرت على اكبر(ع) چندين بار به ميدان رفت و رزمهاى شجاعانه اى با انبوه سپاهیان دشمن نمود.
و پس از شهادت، امام حسين(ع) صورت بر چهره خونين حضرت على اكبر (ع) نهاد
و دشمن را باز هم نفرين كرد: "قتل الله قوما قتلوك....
حضرت على اكبر(ع)، یکی از نزديكترين شهيدانى است كه با امام حسين(ع) دفن شده است.
مدفن او پايين پاى ضریح مقدس حضرت اباعبدالله الحسين(ع)، در کربلای معلّی قرار دارد.

الگوی شجاعت و ادب، اکبر
دردانه فاطمی نسب، اکبر
فرزند یقین زنسل ایمان بود
پـرورده دامـن کریـمان بـود
آن یوسف حسن، ماه کنعانی
در خلق و خصال، احمد ثانی
آن شاهد بزم، سرو قامت بود
دریا دل و کوه استقامت بود
آن دم که لباس رزم میپوشید
از کوثر عشق، جرعه مینوشید
از فرط عطش فتاده بود از تاب
گردید ز دست جد خود سیراب
در راه خدا ذبیـح دیـن گردید
بر حلقه عاشقان نگین گردید
داغش کمر حسین را بشکست
با خون سرش حنای خونین بست
دیـباچـه داستـان حـق، اکـبر
قـربانی آستـان حـق، اکـبر
![]()

در یک کلام نام حسین(ع) و مهدى(عج) براى شیعیان یادآور یک حکایت ناتمام است،
حکایتى که آغازگر آن حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و پایان بخش آن حضرت بقیة الله الاعظم (عج) است.
حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در روایت هاى متعددى به این موضوع که حضرت مهدى عج الله تعالی فرجه الشریف از فرزندان و نوادگان ایشان است اشاره کرده اند که از جمله آن ها روایتى است که در زیر آمده است:
«دخلت على جدى رسول الله فاجلسنى على فخذه و قال لى:
ان الله اختار من صلبک یا حسین تسعة ائمة،
تاسعهم قائمهم،
و کلهم فى الفضل والمنزلة عندالله سواء»
بر جدم رسول خدا، که درود و سلام خدا بر او باد، وارد شدم،
پس ایشان مرا بر زانوى خود نشانده و فرمود:
اى حسین! خداوند از نسل تو 9 امام را برگزیده است که نهمین نفر از ایشان قیام کننده آنهاست
و همه آنان در پیشگاه خداوند از نظر فضیلت و جایگاه برابر هستند.
این موضوع که قائم آل محمد (که درود و سلام خدا بر ایشان و خاندان پاکش باد) از نسل حسین علیه السلام و نهمین نواده اوست در روایات بسیارى، که از طریق شیعه و اهل سنت روایت شده، آمده است
و هر گونه شک و تردید نسبت به نام و نشان و مشخصات موعود آخرالزمان و آخرین ذخیره الهى را برطرف مى سازد.
(القندوزى، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودة، نجف: مکتبةالحیدریة، 1411 ق، ص 590؛
موسوعه کلماتالامام الحسین(ع)، قم: معروف، 1415ق، ص659، ح688)
