
سلام
بالاخره روز موعود فرارسید .
روزی که از نیمه شعبان گذشته تا امروز منتظرش بوده ام.
الان که دارم می نویسم ، بغضی بر گلویم نشسته !
نمی دانم !
یکسال منتظر چنین روزی بودم ، اما امروز که می خواهم بنویسم ، زبان مادریم یادم رفته !
خاطرات چندین ماهه وبلاگ نویسیم را دوره می کنم ...
به حرف هایی که گاه و بیگاه می خواستم بنویسم ، می اندیشم .
هر چه پیش می روم ، کمتر می یابم !
روزهایی را به یاد می اورم که از دل می نوشتم و بعضی کلمات را کنار می گذاشتم برای شب نیمه .
اما الان یادم نمی آید.
خدایا چه شده است که ...
حلقه اشکی تیغ بر جانم کشید
باز آتش در نیستانم کشید
باز امشب بوی طوفان می دهم
بوی دلتنگی باران می دهم
خدايا !
در يكسال گذشته از عشقش نوشتم ، از سوز درونم ...
اما امشب را نمي خواهم با داغ ها خراب كنم ، همين يك شب را مي خواهم شاد بنويسم .
مي خواهم از خوشحالي آسمان ها و زمين بنويسم .
از شادماني خانه امام حسن عسگري در سامرا !!!
ديديد دست خودم نيست ، نمي شود كه !
در شب شادي ما ، اسم سامرا آتش به جانمان مي زند .
اما بگذاريد به اين هم فكر نكنيم ، اصلا بياييد به هيچ چيز فكر نكنيم ،به هيچ چيز .
حتي بياييد فراموش كنيم كه اين آقا هزار سال است در غربت به سر مي برد، يا فراموش كنيم كه چه كساني منتظرش هستند .
اصلا بياييد فراموش كنيم كه او منتقم خون حسین است !
بگذاريد از يادمان برود كه مادرش نيز در انتظار اوست !
اصلا بياييد آلزايمر از نوع شديد بگيريم ، همه را فراموش كنيم ، حتي تخريب سامرا را !
بگذاريد امشب را خوش باشيم .
به اين فكر كنيم ، كه امشب عالم غرق نور است و شادي .
بياييد به طاق نصرت هاي بسته شده در سطح شهرهامان فكر كنيم .
به چراغاني ها !
به ايستگاه هاي شيريني و شربت !
به جشن ها و ...
باز دوباره دارم قاطي ميكنم !
اصلا امشب دست خودم نيست :
اين جشنها براي من آقا نمي شود
شب با چراغ عاريه فردا نمي شود ...
همه خوشحالي ما يك طرف ، غم جانكاه فراقش يك طرف !
نه قابل قياس نيست ، جا دارد مردن از درد فراق !
نه ؟
باور كنيد هنوز هم از درد دل هايي كه در يكسال گذشته آماده كردم ، چيزي به يادم نيامده است .
اما انگار دارد يادم مي آيد ....
اري !
از آرزوهايي كه در سال گذشته دارم يكيش يادم آمد :
دوست دارم سال ديگر كه تقويم را تورق مي كنم ، صفحه قرمز رنگ به علامت تعطيلي آن روز ببينم كه سر برگش نوشته باشد :
تعطيل ـ روز قيام قائم آل محمد عليه السلام