
دوباره یک هفته به اتمام رسید و چشم های ما همچنان به راه ماند .
باز هم هفته ای گذشت و بخت دری از خانه ما نکوفت .
انگار اصلا قرار نیست بخت گره خورده ما باز شود ، گرهی کور که حتی با دندان دعا و صبر هم باز نشده .
زمانه ایست که باید خیلی بترسیم ، چه بسیار کسانی که نتوانستند و بالاخره تسلیم تیرهای مسموم شکاکیت عصر جهل شدند و با تردید دور شدند و گام در مسیر ناکجا آبادهای شیطانی گذاشتند.
تغربلوا .... ثم تغربلوا .... ثم تغربلوا
گفتار صادقانه صادق آل محمد چه خوفناک است که باید گزینش شوید و گزینش شوید و گزینش شوید ...
چطور دوام بیاوریم و چگونه از این غربال محک سر سلامت بدر بریم .
اینست که انسان را می ترساند ، این که عمری دم از او بزنی و سرانجامت چیزی نباشد جز گریز از او !
پناه می برم به خدایی که رحیم است و رئوف ...
اما در عین رافت و مهربانی ، منتقم است !!!
انتظار !
ای واژگان مقدس !
ای ساحت بلند عشقبازی !
ای تجلیگاه یقین در عصر شکاکی !
چه زیبایی آن هنگام که ، در دل ریشه می دوانی و خانه دل را به بند خود می کشانی .
کاش ! هیچ گاه مرا تنها نگذاری و در این فراز و نشیب خائن روزگار ، پشت مرا خالی نکنی ، که من بدون تو و بدون ایمان به هدف تو هیچم ، هیچ هیچ !!!
ای کاش ! این آخرین دلنوشته عصر پنجشنبه ام باشد !
نه به آن معنا که من دیگر نباشم !!!
بلکه تمنا می کنم کاش من باشم و در هفته آتی بخت و اقبال بر در خانه ام بکوبد !
کاش من باشم ، در زمره یارانش .
کاش من باشم ، باشم و ببینم آن زمانی را که شمشیر انتقام از نیام بر می کشد.
کاش من باشم ، باشم و دردی را از دردهای بی شمارش بکاهم !
دوستان !
در این عصر غربت شیعه و هر چه بوی او می دهد ! مباد از یادش غافل شویم که این حداقل کاری است که از ما می آید .
کاش کیشد طلیعه صبح فردا به جای بانگ :
هل الیک یابن احمد سبیل فتلقی !
بخوانم :
من که می دانم کجایی کاش میشد پیشت آیم !
و هزاران حرف دل دیگر که کاش روزی بیابد که دیگر مجالی برای مرور آنها نباشد