تبليغاتX
.::دل گویه های فراق::.

سَلاَمٌ عَلَى آلِ يس السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَابَ اللَّهِ وَ دَيَّانَ دِينِهِ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا خَلِيفَةَ اللَّهِ وَ نَاصِرَ حَقِّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلِيلَ إِرَادَتِهِ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا تَالِيَ كِتَابِ اللَّهِ وَ تَرْجُمَانَهُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ فِي آنَاءِ لَيْلِكَ وَ أَطْرَافِ نَهَارِكَ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا مِيثَاقَ اللَّهِ الَّذِي أَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا وَعْدَ اللَّهِ الَّذِي ضَمِنَهُ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَ الْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَ الْغَوْثُ وَ الرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ وَعْداً غَيْرَ مَكْذُوبٍ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَ تَقْنُتُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَرْكَعُ وَ تَسْجُدُالسَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُهَلِّلُ وَ تُكَبِّرُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَحْمَدُ وَ تَسْتَغْفِرُالسَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُصْبِحُ وَ تُمْسِي السَّلاَمُ عَلَيْكَ فِي اللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى وَ النَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْإِمَامُ الْمَأْمُونُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَأْمُولُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ بِجَوَامِعِ السَّلاَمِ‏أُشْهِدُكَ يَا مَوْلاَيَ أَنِّي أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ‏وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ لاَ حَبِيبَ إِلاَّ هُوَ وَ أَهْلُهُ وَ أُشْهِدُكَ يَا مَوْلاَيَ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حُجَّتُهُ‏وَ الْحَسَنَ حُجَّتُهُ وَ الْحُسَيْنَ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ حُجَّتُهُ‏وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ وَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى حُجَّتُهُ‏وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ‏وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ أَنْتُمْ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُوَ أَنَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّ لاَ رَيْبَ فِيهَايَوْمَ لاَ يَنْفَعُ نَفْساً إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْراًوَ أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ أَنَّ نَاكِراً وَ نَكِيراً حَقٌّ وَ أَشْهَدُ أَنَّ النَّشْرَ حَقٌّ وَ الْبَعْثَ حَقٌ‏وَ أَنَّ الصِّرَاطَ حَقٌّ وَ الْمِرْصَادَ حَقٌّ وَ الْمِيزَانَ حَقٌّ وَ الْحَشْرَ حَقٌ‏وَ الْحِسَابَ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ الْوَعْدَ وَ الْوَعِيدَ بِهِمَا حَقٌ‏يَا مَوْلاَيَ شَقِيَ مَنْ خَالَفَكُمْ وَ سَعِدَ مَنْ أَطَاعَكُمْ فَاشْهَدْ عَلَى مَا أَشْهَدْتُكَ عَلَيْهِ‏وَ أَنَا وَلِيٌّ لَكَ بَرِي‏ءٌ مِنْ عَدُوِّكَ فَالْحَقُّ مَا رَضِيتُمُوهُ وَ الْبَاطِلُ مَا أَسْخَطْتُمُوهُ‏وَ الْمَعْرُوفُ مَا أَمَرْتُمْ بِهِ وَ الْمُنْكَرُ مَا نَهَيْتُمْ عَنْهُ فَنَفْسِي مُؤْمِنَةٌ بِاللَّهِ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ وَ بِرَسُولِهِ‏وَ بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ بِكُمْ يَا مَوْلاَيَ أَوَّلِكُمْ وَ آخِرِكُمْ وَ نُصْرَتِي مُعَدَّةٌ لَكُمْ وَ مَوَدَّتِي خَالِصَةٌ لَكُمْ آمِينَ آمِينَ
mahdawion : ..::دست نوشته هایی برای یار غایب::..


شرح هجران...

نوشته شده در 14:45 ساعت دوشنبه 1385/12/14 توسط عبدالمــهــدی.


 

انتظار معمولاً به حالت كسي گفته مي‏شود كه از وضع موجود ناراحت است و براي ايجاد وضع بهتري تلاش مي‏كند.في‏المثل بيماري كه انتظار بهبودي مي‏كشد، يا پدري كه در انتظار بازگشت فرزندش از سفر است، از بيماري و فراق فرزند ناراحتند و براي وضع بهتري مي‏كوشند.

همچنين تاجري كه از بازار آشفته ناراحت است و در انتظار فرو نشستن بحران اقتصادي مي‏باشد اين دو حالت را دارد «بيگانگي با وضع موجود» و «تلاش براي وضع بهتر».

بنابراين مسئلة انتظار حكومت حق و عدالت «مهدي» و قيام مصلح جهاني در واقع مركب از دو عنصر است عنصر «نفي» و عنصر «اثبات» عنصر نفي همان بيگانگي با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهترين بودن است و اگر اين دو جنبه در روح انسان به صورت ريشه‏‏دار حلول كند سرچشمه دو رشته اعمال دامنه دار خواهد شد.

اين دو رشته اعمال عبارتند از ترك هرگونه همكاري و هماهنگي با عوامل ظلم و فساد و حتي مبارزه و درگيري با آنها از يك سو، و خودسازي و خودياري و جلب آمادگيهاي جسمي و روحي و مادي و معنوي براي شكل گرفتن آن حكومت واحد جهاني و مردمي از سوي ديگر .

و خوب كه دقت كنيم مي‏بينم هر دو قسمت آن سازنده و عامل تحرّك و آگاهي و بيداري است.

با توجّه به مفهوم اصلي «انتظار» معني روايات متعددي كه در بالا درباره پاداش و نتيجه كار منتظران نقل كرديم به خوبي درك مي‏شود. اكنون مي‏فهميم چرا منتظران واقعي گاهي همانند كساني شمرده شده‏اند كه در خيمه حضرت مهدي (ع) يا زير پرچم او هستند يا كسي كه در راه خدا شمشير مي‏زند، يا به خون خود آغشته شده، يا شهيد گشته است.

آيا اينها اشاره به مراحل مختلف و درجات مجاهده در راه حق و عدالت نيست كه متناسب با مقدار آمادگي و درجه انتظار افراد است؟يعني همانطور كه ميزان فداكاري مجاهدان راه خدا و نقش آنها با هم متفاوت است ، انتظار و خودسازي و آمادگي نيز درجات كاملاً متفاوتي دارد كه هر كدام از اينها با يكي از آنها از نظر «مقدمات» و «نتيجه» شباهت دارد، هر دو جهادند و هر دو آمادگي مي‏خواهند و خود سازي ، كسي كه در خيمة رهبر چنان حكومتي قرار گرفته، يعني در مركز ستاد فرماندهي يك حكومت جهاني است، نمي‏تواند يك فرد غافل و بيخبر و بي‏تفاوت بوده باشد، آنجا جاي هر كس نيست، جاي افرادي است كه به حق شايستگي چنان موقعيت و اهميتي را دارند.

همچنين كسي كه سلاح در دست دارد و در برابر رهبر اين انقلاب با مخالفان حكومت صلح و عدالتش مي‏جنگد، آمادگي فراوان روحي و فكري و رزمي يابد داشته باشد.

كمي انديشه كنيم ...

نوشته شده در 13:34 ساعت دوشنبه 1385/12/14 توسط عبــــــدالزهرا.


سلام
دیشب وقتی به عادت هر شبه ، داشتم به پیوندهام ، خبر میدادم که به روزم و از این جور حرفا، صحنه عجیبی دیدم ، اول فکر کردم شوخیه
اما با یک تلفن فهمیدم قضیه جدیه:

وقتی وبلاگ دوست عزیزم نونا رو باز کردم جمله ای دیدم عجیب که پشتم لرزید:
این وبلاگ به علت داشتن موضوع موهوم مهدویت از طرف هکرهای بندر لنگه هک شد.
به امید از بین بردن همه این جور وبلاگ ها
منتظر باشید...نوبت شما هم میرسه...
مخصوصا پیوند های این وبلاگ  پس ۱   ۲   ۳  ...

اول فکر کردم شوخی خودشه اما وقتی بهش زنگ زدم و دیدم که جا خورد فهمیدم که قضیه جدیه.
نمی دانم ناراحت باشم  یا خوشحال اما به هر حال این جریان رو محکوم میکنیم کار هر کس که باشه .

الان که می نویسم نمی دونم مشکل وبلاگش حل شد یا نه !
امیدوارم حل بشه

http://www.kodammonji.blogfa.com/

نوشته شده در 23:11 ساعت شنبه 1385/12/12 توسط عبــــــدالزهرا.



قال الصادق عليه السّلام:

«اِنَّ لِصاحِبِ هَذَالأمرِ غَيبَةً المُتَمَسِّکُ فيهَا بِدينِهِ کَخارِطِ لِشَوکِ القَتَادِ بِيَدِهِ»

صاحب اين امر را غيبتي است ، هرکس در آن دوران به دينش چنگ زند، گويا خارهاي شاخه درخت قتاد (نوعی درخت خاردار) را با کف دستش مي کَنَد.
کاش اینقدر راحت بود ؟؟
بیخود نیست ما را سفارش کردند در آخر الزمان دعای غریق را زیاد بخوانید ، چون زمانه بسیار سخت است و گوئیا در گرداب زندی میکنیم و ما چه غافلیم که در این گرداب آسوده ایم.

یا صاحب الزمان ادرکنا

نوشته شده در 13:12 ساعت شنبه 1385/12/12 توسط عبــــــدالزهرا.


نوشته شده در 16:2 ساعت پنجشنبه 1385/12/10 توسط عبــــــدالزهرا.


بر طبق تواریخ اسلامی و کتب دینی گذشتگان  تمامی پیامبران الهی  از آدم تا به خاتم دارای وصی بوده اند. نام وصی آدم، "هبة الله" بود که به زبان عبرانی، "شیث" است. وصی ابراهیم "اسماعیل"، وصی یعقوب "یوسف"، و وصی موسی "یوشع بن نون بن افرائیم بن یوسف" می باشد که همسر موسی بر ضد او شورش نمود. وصی عیسی نیز"شمعون" نام داشت. ما در اینجا تنها به یادآوری داستان 3 تن از اوصیاء مذکور، بسنده می کنیم.

یعقوبی (یکی از مورخین بزرگ اسلامی)، درباره وصیت آدم به شیث می گوید: "هنگامی که مرگ آدم فرارسید، "شیث" را وصی خود گردانید." طبری (صاحب تاریخ الرسل و الملوک) نیز می گوید: "هبة الله یا به زبان عبرانی "شیث"،  وصی آدم بود  و وصیت او را نوشت و او در آنچه گذشت، وصی پدرش آدم بود". ابن اثیر و ابن کثیر نیز در عباراتی مجزا می گویند: "تفسیر شیث، هبة الله است که وصی آدم بود و چون وفات آدم فرا رسید، شیث را وصی خود قرار داد ".

همانگونه که ذکر گردید، وصی عیسی، "شمعون" نام داشت. شمعون در تورات با نام "سمعون" آمده و در انجیل متی، باب 10، درباره او می گوید: "سپس 12 شاگرد خود را طلبید و ایشان را بر ارواح پلید، قدرت داد که آنها را بیرون کنند و هر بیماری و رنجی را شفا دهند. نامهای 12 رسول چنین اند: اول شمعون معروف به پطرس . . . "

در انجیل یوحنا، باب 21، شماره 18 – 15، آمده است که عیسی او را وصی خود قرار داد و به وی گفت: "گوسفندانم را شبانی کن"، کنایه از اینکه مؤمنان به مرا، سرپرستی نما.

و در قاموس کتاب مقدس نیز آمده که : "مسیح او را برای هدایت کنیسه (عبادتگاه مسیحیان)، تعیین نمود."

اما "یوشع بن نون" که وصی موسی است. در ماده "یوشع" قاموس کتاب مقدس به نقل از تورات گوید: "یوشع بن نون با موسی در کوه سینا بود و به عبادت گوساله در عهد هارون آلوده نگردید." حتی جالبتر آنست که نص داستان تعیین و معرفی او بوسیله موسی در باب 27  سـِفـر اعداد کتاب مقدس این چنین آمده است:

" و موسی به خداوند عرض کرده گفت: ● ملتمس اینکه "یهوه"، خدای ارواح تمامی بشر، کسی را بر این جماعت بگمارد ● که پیش روی ایشان بیرون رود و پیش روی ایشان داخل شود و ایشان را بیرون برد و ایشان را درآورد تا جماعت خداوند، مثل گوسفندان بی شبان نباشند. ● و خداوند به موسی گفت: یوشع بن نون را که مردی صاحب روح است، گرفته، دست خود را بر او بگذار ● و او را به حضور "العازار کاهن" و به حضور تمامی جماعت برپا داشته در نظر ایشان به وی وصیت نما ● و از عزت خود بر او بگذار تا تمامی جماعت بنی اسرائیل او را اطاعت نمایند. ● و او به حضور العازار کاهن بایستد تا از برای او به حکم "اوریم"، به حضور خداوند سؤال نماید و به فرمان وی، او و تمامی بنی اسرائیل با وی و تمامی جماعت بیرون روند و به فرمان وی داخل شوند. ● پس موسی به نوعی که خداوند او را امر فرموده بود، عمل نموده یوشع را گرفت و او را به حضور العازار کاهن و به حضور تمامی جماعت بر پا داشت ● و دستهای خود را بر او گذاشته او را به طوری که خداوند به واسطه موسی گفته بود، وصیت نمود."

داستان قیام و اقدام او به کار بنی اسرائیل و جنگهای وی، در 23 باب "سِفـر یوشع بن نون" آمده است.

علی امام من است و منم غلام علی

خاتم الأنبـیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز پیـامبری نو ظهـور و جدای از پیامبـران پیشیـن نبود تا امت خویـش را بـدون تعییـن "وصی" و "ولی امر" رها سازد. او همان کسی است که جامعه اسلامی کوچک مدینه را به هنگام غیبت خویش، یک لحظه هم بدون رهبر رها ننمود و هر بار که شهر مدینه را حتی برای مدتی کوتاه ترک می نمود، شخصی را به جانشینی خویش منصوب می داشت.  آری، محال است که خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر رسولان خدا، جامعه اسلامی را برای همیشه تاریخ رها سازند و "ولی امر" پس از خود را تعیین ننمایند. نه تنها پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رهبر جامعه و وصی خویش را معین نمود، بلکه از این جهت نیز شباهتهای شگفت انگیزی با پیامبران دیگر دارد.

به عنوان نمونه، همانگونه که ذکر شد، یوشع بن نون با موسی در "طور سینا" بود و به گوساله پرستی آلوده نگردید و خداوند به موسی فرمان داد تا او را وصی پس از خود گرداند تا بندگان خدا همانند گوسفندان بی شبان نباشند.

امام علی (علیه السلام) نیز با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در "غار حرا" بود و هرگز به بت پرستی آلوده نگردید. همانگونه که موسی از جانب پروردگار مأمور گشت تا در حضور مردم، وصی خویش را معرفی کند،  خداوند خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) را نیز فرمان داد تا در بازگشت از "حجة الوداع"، امام علی (علیه السلام) را فراروی حاجیان، "ولی امر" امت پس از خود تعیین نماید و امت را پس از خویش بدون صاحب رها نسازد.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در "غدیر خم" این فرمان را با صدایی رسا اعلام داشت و علی (علیه السلام) را ولیعهد پس از خود قرار داد بدین طریق آن چه که درباره  همانندی با بنی اسرائیل فرموده بود که: "هر چه بر بنی اسرائیل رسید، بر امت من نیز میرسد" صادق آمد.

نوشته شده در 15:30 ساعت پنجشنبه 1385/12/10 توسط عبدالمــهــدی.


شام در سال سيزدهم هجرى به دست‏سپاهيان مسلمان و به فرماندهى خالد بن وليد گشوده شد، و چيزى نگذشت كه در خلافت عمر، معاويه حكومت آن را گرفت و همچنان تا پايان زندگى در اين سمت‏باقى بود.
مردم شام آئين مسلمانى را در رفتار مردمانى چون خالد و معاويه و پيرامونيان او مى‏ديدند، و از سيرت پيغمبر و تربيت مهاجر و انصار آگاهى نداشتند. در سال شصت و يكم هجرى گروهى (شايد چند تن بيش از يكصد نفر) از كسانى كه رسول خدا را ديده بودند در شهرهاى شام مى‏زيستند. مردمانى كه ساليان عمرشان از شصت گذشته بود و ترجيح مى‏دادند به گوشه‏اى بنشينند و آنچه را مى‏گذرد نبينند؛ شگفت نيست كه پس از سال يكصد و سى و دوم چون حاكم خاندان عباسى بدين شهر رسيد مردم گفته باشند:

ما نمى‏دانستيم محمد(ص) را خويشاوندانى جز بنى اميه بوده است تا آنكه شما بر سر كار آمديد.(الهفوات النادرة،  ص371)

اگر مقتل نويسان نوشته‏اند هنگام در آوردن اسيران به دمشق مردم، شهر را آذين بسته بودند دور نمى‏نمايد و اگر يزيد در مجلس خود سروده باشد كه:
«كاش بزرگان من كه در جنگ بدر كشته شدندحاضر بودند و مى‏ديدند که چگونه انتقام آنان را از فرزندان محمد(ص) گرفتم‏»

آن روز در مجلس وى اطراف يزيد را كسانى گرفته بودند كه اسلام و پيغمبر آن را وسيله رسيدن به حكومت كرده بودند نه سبب قربت‏به خدا.
مى‏بينيد كه مجلس‏ها يكسان است و گفتگوها همانند، در كوفه پسر زياد شادمان بود كه ماموريت‏خود را انجام داده و مايه قوت عراقيان را از دست آنان گرفته و در شام يزيد بر خود مى‏باليد كه خون ريخته پدرانش در جنگ بدر به هدر نرفته است.
اگر كار به همين جا پايان مى‏يافت او برنده بود؛
 اما زینب گذاشت ‏يزيد شهد اين پيروزى را بمكد و آن چه را مايه شيرين كامی خود مى‏دانست در دهانش تلخ‏تر از شرنگ ساخت. در سخنانى كوتاه به مجلسيان فهماند چه كسى بر آنان حكومت مى‏كند و بنام چه كسی حكومت مى‏كند و اينان كه زنجير به گردن نهاده پيش تخت او ايستاده‏اند چه كسانی هستند!

آن چنان که فرمود:

پس پايان كسانى كه بدى كردند، دوزخ است؛ چه آنان آيت‏هاى خدا را دروغ خواندند و بدان تمسخر كردند.(سوره روم، آیه10)
يزيد! پندارى اكنون كه زمين و آسمان بر ما تنگ است و چون اسيران به شهرها مى‏برند در پيشگاه خدا، ما را ننگ است؟! و تو را بزرگوارى است و آن چه كردى نشانه بزرگی و سالارى؟! به خود مى‏بالى و از كرده خويش خوشحالى كه جهان تو را به كام است و كارهايت‏به نظام؛
نه چنين نیست، اين شادى تو را عزاست و اين مهلت‏براى تو بلاست، و اين گفته خداست:

«آنان كه كافر شدند مى‏پندارند مهلتى كه به آنان مى‏دهيم برايشان خوبست، همانا مهلتشان مى‏دهم تا بر گناهانشان بيفزايند و برايشان عذابى دردناك است»
پسر آزاد شدگان اين آئين دادگری است كه زنان و كنيزانت را در پرده نشانى،

و دختران پيغمبر(ص) را از اين سو به آن سو برانى؟!

حريم حرمتشان شكسته!

و نفسهايشان در سينه بسته! بر پشت اشتران نشسته!

و شتربانان آنان دشمنان افسار گسسته!
از سويى به سویی و هر روز بكویی، نه تيمارخوارى دارند، نه يارى، نه پناهی و نه غمگساری،

دور و نزديك به آنان چشم دوخته و دل كسى به حالشان نسوخته.
آن كه ما را خوار مى‏شمرد و به چشم كينه و حسد بر ما مى‏نگرد، شگفتا اگر دشمنى ما را از ياد نبرد.

با چوبدستى به دندان جگر گوشه پيغمبر مى‏زنى؟!

و جاى كشتگانت را در بدر خالى مى‏كنى؟! كه كاش بودند و مرا مى‏ستودند!

آن چه را كردى خرد مى‏شمارى؟ و خود را بى گناه مى‏پنداری؟!
چرا شاد نباشى؟ كه دل ما را خستى، و از رنج ‏سوزش درون رستى، و آن چه ريختى خون جوانان عبد المطلب بود،

ستارگان زمين و فرزندان رسول رب العالمين...
و به زودى بر آنان خواهى درآمد در پيشگاه خداى متعال، و دوست‏خواهى داشت كه كاش كور بودى و لال و نمى‏گفتى:

‏«چه خوش بود كه كشتگان من در بدر، اينجا بودند و مرا شاد باش مى‏گفتند و شادى مى‏نمودند.»
خدايا حق ما را بستان! و كسانى را كه بر ما ستم كردند به كيفر رسان!

يزيد! به خدا جز پوست‏خود را ندريدى! و جز گوشت‏ خويش را نبريدى! و به زودى ‏بر رسول خدا در مى‏آیى، روزى كه خويشان او در بهشت غنوده‏اند و خدايشان در كنار هم آورده است و از بيم پريشانى آسوده‏اند؛ اين گفته خداى بزرگ است كه

‏«مپندار آنان كه در راه خدا كشته شده‏اند، مرده‏اند! كه آنان نزد پروردگار خود زنده‏اند و روزى خورند»
بزودى آن كه تو را بر اين مسند نشانده و گردن مسلمانان را زير فرمان تو كشانده، خواهد دانست كه زيانكار كيست! و خوار و بى يار چه كسى است

آن روز داور خدا، و دادخواه مصطفى، و گواه بر تو، دست و پای توست.
اما اى دشمن خدا و دشمن زاده خدا، من هم اكنون تو را خوار مى‏دارم و سرزنش تو را به چيزى نمى‏شمارم، اما چه كنم كه ديده‏ها گريانست و سينه‏ها سوزان.
ما را به جمع سفيهان مى فرستی، تا مال خدا را به پاداش هتك حرمت‏ خدا بدو دهند؛ اين دست جنايت است كه به خون ما مى‏آلايند و گوشت ماست كه زير دندان مى‏ جوند، و پيكر پاك شهيدانست كه گرگان بيابان از هم مى‏ربايند؛

اگر ما را به غنيمت مى‏گيرى، غرامت‏خود را مى‏گيريم، در آن روزی که جز كردار زشت چيزى ندارى!

 تو پسر مرجانه را به فرياد مى‏خواهى! و او از تو يارى مى‏خواهد.

با يارانت در كنار ميزان ايستاده چون سگان بر آنان بانگ مى‏زنى و آنان به روى تو بانگ مى‏زنند، و مى‏بينى كه نيكوترين توشه‏اى كه معاويه براى تو ساخت، كشتن فرزندان پيغمبر خدا بود كه به گردنت انداخت؛

به خدا كه جز از خدا نمى‏ترسم و جز به او شكوه نمى‏برم؛

هر حيله‏اى دارى به كار دار، و از هر كوشش كه توانى دست مدار، و دست دشمنى از آستين بر آر،

كه به خدا اين عار به روزگار از تو شسته نشود.

سپاس خدا را كه پايان كار سادات جوانان بهشت را سعادت و آمرزش مقرر داشت و بهشت را براى آنان واجب انگاشت.

از خدا مى‏خواهم كه پايه قدر آنان را والا و از فضل فراوان خويش به ايشان عطا فرمايد كه او مددكار تواناست.

اندك اندك مردم دمشق از حقيقت آن چه در عراق رخ داده بود آگاه شدند و دانستند آن كه به امر يزيد و به دست ‏سپاهيان كوفه كشته شده است ماجراجويى عصيانگر نبوده،

بلكه دخترزاده رسول خدا(ص) و اين زنان و كودكان را كه به اسيرى به دمشق آورده‏اند خاندان پيغمبر آنهاست؛

‏خاندان كسى است كه يزيد به نام جانشينى او بر آنان و بر ديگر مسلمانان حكومت مى‏كند.

از روى دادهاى آن مجلس و خرده‏گيرى چند تن بر يزيد و سخنان امام على بن الحسين(ع) در مسجد دمشق و ناخرسندى مردم از آن چه بر خاندان پيغمبر رفته است پس از اين ماجراها بود كه يزيد مصلحت نديد اسيران را نزد خود نگاه دارد.

نخست درصدد دلجویى از ايشان برآمد و كوشيد تا آن چه را در عراق رخ داده است‏ به گردن پسر زياد بيندازد.

به هر حال كاروان رخصت‏ بازگشتن يافت و روى به حجاز نهاد؛

مسلم است كه زينب پس از بازگشت از شام مدتى دراز زنده نبود؛

و چنان كه مشهور است‏سال شصت و دوم هجری به جوار حق رفته است.

(بلاغات النساء ص21-23؛ جمهرة خطب العرب، ج2، ص126-129؛ اعلام النساء، ج2، ص95-97) 
نوشته شده در 15:55 ساعت چهارشنبه 1385/12/09 توسط عبدالمــهــدی.


سلام آقا!
سلام به تو که خوبی
و دوست داشتنی
آقا!
من هم مث همه اونایی که ندیده عاشقت شدن
عاشقتم!!
باور کن
یادت ، ذکرت ، فکرت ، نامت ، شوق دیدارت و...
همه تفکرات لحظات تنهایی و شیداییم هست

اماما!
از خودم بگم که همه ملالی هست غیر از دوری شما!!!!؟؟؟؟
از خودم شرمنده ام
خوب می دانی
که من بد نبودم ، بد شدم
باور کن خودم هم دلم نمی خواهد
اما گاهی دل را به شیطان می سپارم
اماما!
نیک می دانی هر بار که این طور شده ام
جز پشیمانی برایم نمانده است
پشیمانی از اینکه چرا دلی که جایگاه تست
به تصرف غیر در می آید؟؟؟

آقا!
مرا ببخش
اما دارد دیر می شود
می ترسم در لذت فراموشی
تو را گم کنم
وای آقا!
بدبخت می شوم
تازه دارم می فهمم
آقا جان !
از دلم نیک آگاهی
اما
دو سه روزیه آرزو می کنم که :
یا لیت امی لم تلدنی
کاش پا به عرصه وجود نمی گذاشتم

آقا!
می ترسم بیایی و من ...
زبانم لال...

آقا جانم!
اگر قرارست خدای نکرده منکرت باشم
پیش از آن عرصه را بر من ببند
و مرا با مهر و محبت و ولایتت
راهی دیار باقی کن
که:
الاهی ای نفس بی یاد مـــهــدی
اگر رفتی به سیـنــه بــر نــگردی

 

 

نوشته شده در 17:15 ساعت سه شنبه 1385/12/08 توسط عبــــــدالزهرا.