

از امام زین العابدین علیه السلام روایت شده: چون پدر و برادران و انصار پدرم در کربلا شهید شدند٬حرم اهلبیت را با آن وضع اسیر کردند و بطرف کوفه میبردند از قتلگاه عبور کردیم کشته را دیدم که قطعه قطعه به روی زمین افتاده اند و اجساد سپاه ابن سعد دفن شده اند و این پاکان ذراری رسول خدا صلی الله علیه و آله دفن نشده اند سینه ام تنگ شد و قلبم گرفت و نزدیک بود جان از کالبدم خارج شود.
عمه ام زینب سلام الله علیها متوجه شد صدا زد:چه میشود ترا که می بینم با جانت بازی میکنی ای یادگار جد و پدر و برادرام؟!
گفتم:عمه چگونه بی تابی نکنم در حالیکه سرورم ابی عبدالله علیه السلام و برادران و عموها و پسر عموها و افراد خاندانم را میبینم که به خون غلتیده و سر از بدنشان جدا شده و لباسشان غارت گشته نه کفن شدند و نه دفن گردیده اند٬احدی به آنها نزدیک نمی شود. عمه ام فرمود:
پسر برادرم ناراحت مباش که این پیمانی است که رسولخدا از جدت امیرالمومنین و پدرت حسین و عمویت حسن بن علی علیهم السلام گرفته است و آنان هم پذیرفته اند خدا هم از مردمی از این امت که فراعنه زمان آنها را نمی شناسند و نزد اهل آسمان معروفند پیمان گرفته که این اعضاء قطعه قطعه را جمع کنند و دفن نمایند و برای شهدا بقعه و بارگاهی بسازند که با گذشت زمان از بین نمیرود هر چند ستمکاران در محو آن بکوشند.
(کامل الزیارات، ص 261)
سر نى در نينوا مىماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مىماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابرى از ريا مىماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان
در كوير تفته جا مىماند اگر زينب نبود
زخمه زخمىترين فرياد،در چنگ سكوت
از طراز نغمه وا مىماند اگر زينب نبود
در طلوع داغ اصغر،استخوان اشگ سرخ
در گلوى چشمها مىماند اگر زينب نبود
ذو الجناح داد خواهى،بىسوار و بىلگام
در بيابانها رها مىماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ،سيل انقلاب
پشت كوه فتنهها مىماند اگر زينب نبود

أین المنتقم ؟؟؟!!!

يكي از تعابيري كه در زيارت عاشورا آمده است ، عبارت « وَالْوِتْرِ الْمَوْتُور » است كه به معناي مصيبت زده و مظلومي است كه انتقام او گرفته نشده باشد.
ممكن است اين سؤال مطرح شود كه مگر مختار ثقفي با كشتن قاتلين امام حسين (ع) انتقام خون آن حضرت را نگرفت؟
مگر آنان در جهنم به عقوبت الهي و شديدترين عذاب ها كه فوق تصور ما است، گرفتار نيستند؟
آيا اگر دست ما به آنان مي رسيد مي توانستيم آنان را به عذابي شديدتر از آن چه كه الان گرفتار آن هستند عقوبت كنيم؟
آيا باز هم اين تعبير درباره امام حسين (ع) صدق مي كرد؟
توضيح اين كه آن چه در كربلا و نيز در زمان شهادت ساير معصومين عليهم السلام اتفاق افتاده دو چيز است :
1- مصيبت عظيم يا شهادت مظلومانه ايشان كه با ريخته شدن خون مطهر و شريفشان و يا مسموم شدن آنان به دست دشمنان صورت گرفته است در مقابل چنين مصيبتي، كشته شدن آن لعنت شدگان و ... و گرفتار شدن آن ها به عذاب الهي به عنوان قصاص خون كافي است.
2- مصيبت اعظم كه همان محروميت جامعه انساني از رهبري و حاكميت خليفه الهی و امام معصوم و متخصص روحاني با كنار زدن آنها از مقامي كه خداوند براي آنان تعيين كرده است.
شكي نيست نسبت به اين ظلم و جنايت بزرگ هرگز انتقام آنان گرفته نشده و جنايت و خسارت عظيمي كه بر جامعه انساني در طول تاريخ بشریت شده است، هرگز جبران نشده است.
آن چه كه مختار انجام داد، انتقام خون بدن امام حسين عليه السلام به عنوان شخص حقيقي ـ و نه به عنوان امام و خليفه خدا ـ بود؛ به همين دليل وقتي سر بريده عمرسعد و پسرش را در مقابل مختار قرار دادند، گفت:« آن به جاي حسين و اين به جاي علي بن حسين » و بعد گفت:« هرگز مساوي نيستند به خدا قسم اگر سه چهارم قريش را بكشم، به جاي يك بند انگشت از انگشتان او نيز نمي شود.» (تاريخ طبري، ج 4، ص532 )
اما انتقام مصيبت اعظم گرفته نشده است؛ چرا كه اثرات و عواقب اين مصيبت هنوز در جامعه انساني وجود دارد و ساليان درازي است كه جامعه جهاني از رهبري و حاكميت سياسي و معنوي يك امام معصوم و متخصص در امر هدايت انسان به سوي هدف خلقتش محروم بوده و هست.
(




گفتم به ماه چرا قامتت خم است؟
نالید و گفت که ماه محرم است!
فرشتگان سپیدهپوش خداوند همه به اذن او در برابرِ ساحت ربوبیاش سرِتسلیم فرود آورده بودند و چون پروردگار به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آيا در زمین كسى را مىگمارى كه فساد انگيزد و خونها بريزد؛ حال آنكه ما با ستايش تو تنزيهات مىكنيم و به تقديست مىپردازيم و خداوند فرمود:
من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد!
"وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون" (سوره بقره، آیه 29)
براستی فرشتگان نمیدانستند که روزگاری انسان در مراتب ِعبودیت خود به بلندایی میرسد که جبرییل امین، توان پرواز تا به آن ساحت را ندارد و اگرسر مویی فراتر پرواز کند، فروغ تجلی پر پروازش را خواهد سوخت. همه فرشتگانی که در صبح الست سر به آستان پذیرش فرمانش ساییدند، در ظهر عاشورا، در آن گودال رفیع دیدند که انسان در اوج سماواتیاش تا به چه پایهای از رفعت میتواند برسد.فرشتگان در آن نیمروز گرم ِعاشقانه، طرفه آهنگ و درنگی را دیدند و به گوش جان نغمهای را شنیدند که هنوز درک بشری از فهم همه گوشههای آن ناتوان است. حسین (ع) از حقیقتی جانانه و عاشقانه دفاع کرد که تا قیامت همهی دیوانهای شهامت و رشادت انسانی عاجز از سرایش آنند.
اینجا عاشوراست و هفتاد و دو شیعه، تکامل آسمان را ورق میزنند. کودکانی از جنس بلوغ تاریخ که رجزخوانی عبدود را به زیر میکشند.اینجا کودکی نیست که به گریه نشسته باشد و آب را بهانه کند. هر کودکی که به کربلا رسیده باشد، بالغ است و آن قدر عاشقانه تشنه است که بی زره از اسب بالا میرود و بر دستهای امامت آیههای خدا را تلاوت میکند. این علیاصغر است که شش ماهه تمام هستی را طی کرد و از پلههای عروج تا قله شهادت، بلوغ زمان را اندازه گرفت.
علیاصغر، سربازی است از جنس امامت و شهیدی است که زمان را در شتاب ثانیهها مجذوب کرده است. علیاصغر، شتاب حضوری است که پستان شهادت را نوشیده است و میداند که امروز روزی است که ثانیههایش تا عرش امتداد مییابد. با پای امامت به میدان میآید. به حرمله مینگرد. خورشید از سپیدی گردنش رو سیاه است. چه کودک سرافرازی! آن سوتر، لشکری از جنس یزید، وقاحت بنیامیه را پایکوبی میکند. شرم از نیزهها سرازیر میشود. اینجا کودکی در برابر لشکری ایستاده است.
روز عاشورا، روز شرمگینی ملائک بود از بانگ اعتراضی که بر آفرینش انسان زده بودند.حاصل ندیدن آن نیمه الهی و نه تنها برای فرشتگان که برای همه عقلهای محقر.
تا پیش از عاشورا، آب، انتهای عطش بود، اما از عاشورا به این سو خود مبتلای عطش شد. اینک فرات شیون شرمش را هروله میکند که چرا در اجابت هل من ناصر کعبه زخم، احرام موج نپوشید و سیلابی مست نشد تا در طواف حریم عطش، رقصی تند کند. از آن غدیر خون گرفته، وقتی سرخترین ستاره علقمه – عباس- دستهایش را بر دف اخلاص بارید تا موسیقی جشن ولایت، عاشقانهترین زمزمه همه آبهای جهان گردد؛ فریاد هیهات من الذله قافلهسالار کاروان عشق هنوز در دشتستان تاریخ طنینانداز است. تا قیامت هر سنگی که مظلومی از زمین برگیرد تا به جانب دشمن زند بیشک در بن آن خوی و خون حسین میجوشد.تا قیامت همه باغستانهای بلیغ انسانی، مدیحه سرای همتی هستند که سالار شهیدان دو عالم از خویشتن خویش بروز داد.
پس عاشورا، نه یک روز که همه تاریخ است. عاشورا فرهنگ نابی است که تا مردگان مقهور زیب و زینت دنیا را به زنده شدن صلا دهد که هان ای غافلان حقیقت به پا خیزیدکه:
عمر این چند روز فانی نیست
مرگ پایان زندگانی نیست
کسانی که آینه دلشان لکههای تار و غبار دارد، کسانی که یزیدمآبانه دل به متاع نازل دنیا خوش کردهاند و طاعت خود را به وسوسه شیطان رجیم بر سرِبازار معاصی به دار میکشند، کسانی که بازیچههای این جهانی را همه حقیقت پنداشتهاند، نمیتوانند آهنگی را که از عاشورا به سوی تاریخ انسان میخرامد فهم کنند:
آهنگی ازوصال تو میآیدم به گوش
چون موجهای خاطره زیبا و دلنواز
خدایا قلبم به شدت میزند و شوق حضور کسی مرا به جانب خویش – بیتشویش- دعوت میکند.چشمهایم را میگشایم و به مطلع بیتی از صبح میاندیشم که از جسارت شب – بیمهابا- بگذرد و نگاهم را به تماشا بنشیند. رویایی در من میروید.جهانی تازه در من متولد میشود و من به ابتدای مظلومیت میرسم.
من با طفلان مسلم گم شدم و همه کوچههای کوفه را چرخیدم. کوچههایی که به اندازه یک مرد بزرگ نبود وگرنه مسلم را در خود جای میداد. چه کوچههای بنبستی. ای کاش هیچ دری به این کوچهها باز نشود و هیچ کودکی در این کوچههای پست به دنبال خود نگردد.
این دو طفل چشمهای زمینند که به دنبال روزنهای از خورشید آمدهاند تا تنور کائنات را سرخ سرخ کنند.
در کوچههای کوفه بنویسیم که: کودکان شیعه را سن و سال نیست؛ زیرا کودک در قاموس ما کسی است که یا حسین نگفته باشد. این دو کودک، نه دو مرد، بلکه این دو خط موازی رسالت حسیناند که از مدینه تا مکه، از مکه تا کوفه و از کوفه تا کربلا ادامه مییابد. در کربلا کودکی نیست که بلوغ را نفهمیده باشد وگرنه از گریز زمان گریزی نیست.
شوق، بودنم را میبارد و ابری کنجکاو، کشتزار گونهام را خیس میکند. در انتظار بارش رعدی هستم که بیاید و درونم را به آتش کشد و من شوق ِورودش را به انتظار مینشینم. من به ابتدای مظلومیت رسیدم. به مکانی که محراب سجدهای را تمام کرد که سر آغاز امامت شیعه بود. شرم، شدت ننگی است که کوفه را در آغوش کشیده است و چاه، قلهای است بغض آلود که در گلوی زمین فرو میرود و گریه، فاجعه مردی است که نخلستان را یتیم گفتگوهای رازآلوده خویش میکند. من به تولدی رسیدم که علی بازوی آفرینش آن بود و حسین، اسم اعظمی که در وسعت عاشوراییاش زمین را متبرک کرد. عاشورا، چکیده هستی است و روزی است که آفرینش به تکامل رسید و گل داد.
شوق حضور کسی مرا صدا میدهد: شوق، کلمهای است که شدت را توضیح میدهد، بیقراری را در دلش میپروراند، فریاد را حالت میدهد و خون را گردشی از جنون میبخشد. به خودم بازمیگردم تا غربت غباری را که سالها مرا از من پنهان کرده است کنار زنم:
شوق دیدار تو چندی است که در من مرده است
خاطرم از نفس زخمی خود آزرده است
شوق، همان دغدغه پرشکوهی است که خداوند خاصان راهش را به آن مبتلا میسازد و گردبادی است که فاصله خاک تا افلاک را میچرخد و اجابتی است که دل شیعه را پرمیکند. اگر هیجان میلرزاند، احساس فوران میکند، عشق میسوزاند، شور ترانه میخواند، شوق کلمهای است که عاشورای حسین را هزار ساله میکند. شوق، حالتی است که عباس در پریشانی ِچشمانش پلک میزند.شوق، شیعهای است که میمیرد و مردنی است که تمام نمیشود. شوق، آسمانی است که ستارههایش مردانگی خورشید را فراموش نمیکنند. شوق، بغضی است که هفتاد و دو بار بودنش را شیعه میشود.
من از پر ماه، پروازی را سراغ دارم که غرور هیچ پلنگی را جریحهدار نکرد. بیایید شهید شویم و آنقدر آب را تکرار کنیم تا فرات به اندازه لبهایمان کوچک شود.
بیایید به مدد عشق، آرزوی نوشیدن را برای همیشه در دل فرات بگذاریم.
من جوانه خواهم زد اگر تیغ چون باران ستاره بر من ببارد. من یقین دارم که اگر براستی به ضیافت ِسرخ اشک حسینی برسم به زیبایی خواهم رسید و همه ذرات وجودم گرم از آهنگی خدایی میشود. اگربه زیبایی برسم به سرزمین شیعیان ِگل سرخ خواهم رسید. در این سرزمین که خاکش را تاریخ توتیای دیده خود ساخت همه جا دارالشفاء است. معلمی دارد به نام حسین(ع). راه غریب و قریبی دارد. در مدرسه پرشوق او تنها یک درس را میآموزند: سوختن! در این جا به همگان نشان میدهند که دارالشفای حسین اعجاز عجیبی دارد و آن این است که باید از راه مسلخ به منزل رسید.
خیمهها بالا میروند و عمودها سینه خیمهها را صبور میکنند. زمین شور طوفانی را به دنبال میکشد که نینوا آن را حماسه کرد. جدال آغاز میشود و مردانی شوقمند، شعله شعله میرقصند. همان شمشیرهای اندک اولیاء شوق، ترانههای ملکوت میخوانند. ترانههایی که جبرییل حسادتش را به دل میپروراند. شوق، گلوی کوچکی است که در آستانه تاریخ میایستد و خون، همان حاشیهای است که علیاصغر بر متن ِخلقت مینگارد. حالا ترجمه همه فریادها زینبی میشود. برای همین است که کلمات را به آتش میکشد.
خاک میخندد و افق ایستاده بر غروب به حماسهای میاندیشد که بارو یا سرزمینش را از آن سوی عشق میآورد. غباری برمیخیزد و صدایی نامفهوم از مناره باد زمزمه میشود و من به پیامبری میاندیشم که خداوند، امت او را هفتاد و دو بار آفرید و عشق، آفرینش شگرفی است که زمین را لایق خداوند میکند.
در کوره عاشورایی ملتهب از زخم بود که انسانهایی خاکی تا مبدل شدن به تندیسهای جاویدان عشق و جنون، جانانه گداختند. عشقی که جاذبهاش تا انتهای زمان – از سادهترین آدمیان – اسوههای جانبازی و حقطلبی می سازد و جنونی که جوششی در جزر و مد رگهای گشوده هفتاد و دو خورشید در نینوا منتشر میسازد و تا همیشه تاریخ هر جرعهای از آن سیلاب است که سیاهی ستم را در تلاطم خود- با همه قدرت – غرقه میکند.
مگر میشود گلزاری از بهشت – علی اکبر- در نماز شبش عطر صدای رسول الله بپراکند و تا روپود تاریخ از این ترنم ملکوتی معطر نشود؟
گیاهی عجیب سرتاسر زمین را میپیچد و همه آبهای جهان به آخر میرسد. آنگاه تشنگی حرف اولی است که کربلا آن را میشناسد. من جریان نگاهم را به رگهایی هدیه دادم که در انقباض عشق، الفبای عروج را ترانه میکند. انسان، جزیرهای است که جبرییل بر خاکش سجده میکند آنگاه که شهادت گنجینه دل ِاین خاک باشد و درود بر حسین( ع) ناخدایی که از آبهای شهود گذشت تا ناوگانش در ساحل آرامش عشق پهلوب گیرد.
عَلم در کربلا نشانه لشکری است که حج نیمه تمام را مُحرِم است. لشکری که کعبه را با خو دبه هر سو میبرد که هر جا نماز کنی قبلهات باشد. علم، نشانهای ازخانه اوست که هفتاد و دو تن آن را طواف میکنند. علم در کربلا، نشانه عشق است: عشقی که از دستهای منتشر تا گلویی شش ماهه وسعت دارد. علم در کربلا نردبانی است که از زمین تا آسمان وسعت دارد و پله پلههایش را شمشیر بستهاند.
این جاعاشوراست و زمان در مکانی متوقف شده است که طفلان ِآن را بزرگ نامیدهاند.صبح از صدای خنده کودکان تا شیون اسبهای بیسوار امتداد مییابد و ظهر کسی نیست که اذان تشیع را زمزمه نکرده باشد: چه کودکان بزرگی در گهواره آسمان میچرخند و کهکشان راه شیری را پرنور میکنند.
علقمه، طنطنه ابری است که آسمان را سروده و خاک، معشوقه تشنهای است که قلبش آرامگاه همه عاشقان دنیاست.
من شعله ی را دیدم که ایستاده به مردی خیره شده بود که از متن صبح میآمد و خورشید عریانیاش را با جامهای از آتش میپوشاند. من شانهها را شرمنده دستی میدانم که خداوند آن را فشرده است. عشق، زمینی است که اسارت را فریاد میزند و سکوت عصمتش را جریحهدار میکند. عشق، همان گدازهای است که تاریخ در کربلا میریزد. عشق، حسینی است که هفتاد و دو بار شهید و هزاران هزار بار در حافظه تاریخ متولد میشود.
عشق، علمداری است که آسمان بر دوش، همه نینوا را طی میکند. سوگند بر سکوت و سوگند بر غزل که هرگز معنایی به زیبایی حسین برای عشق نیافتم.
روحم تکه تکه میشود و سایهها مرا تلاوت میکنند. سقفهای ازلی بر سرم آوار میشوند و منظومهای از غرور و خاک و عشق گرداگرد قلبم میچرخند. عاطفهام را به تمام آبهای جهان میدهم و موسیقی قبیله آتش را زمزمه میکنم.
دلم هوای کوهستانی را کرده است بدون کوه! کربلا، کوهستانی است که قله آن عمود بر افق خوابیده است و هوای جغرافیای آن جا سرزمین بهشت را متجلی میکند.
چگونه ای آسمان دیدی که نیزهها سر بریده خورشید را هلهله کردند و تو در هم نپیچیدی؟ چگونه ای آسمان شاهد بودی که گیسوان ماه در آن عصر کبود از کوفیان در معرض چشمان تماشا پریشان شد و غیرت مچالهات نکرد؟ ببار ای آسمان که توصیف شرمساری واژهها را به سکوت میکشد. باران چه خوب عقدهگشایی میکند از بغض مداومت که اگر نبود باران، تاکنون در چرخش ایام، تکرار خاطره آن میقات خون، عاشورا به عاشورا، آسمان را میتکاند.
هنوز آسمان، شرمگینی استنکاف بار امانت را کمر راست نکرده بود که در شرمی تازه شناور شد: شرم از پاشیده شدن تشنگی از خون بر چهرهاش، خون گلو، گلوی کوچکترین عاشق، حنجرهای شش ماهه که در سکوتی تند از ترنم تلاوت سوره زخم، تر شد و در اجابت میخانهترین آغوش، شرابی را به ذائقه ریخت که حتی جرعهای از آن نصیب مقربترین فرشتگان نشده است.
چه آوردهای ای ذوالجناح؟
ای فرس با تو چه رخداده که رخ باختهای
مگر این گونه که ماتی توشه انداختهای؟
چه آوردهای به جز شرمی نجیب که دستانی کوچک آن را از یالهای طوفان زدهات میتکاند؟ ذوالجناح چرا تنها آمدهای؟ کجاست صاحب آن لبانی که در اهتزازشان ملکوتی از هجاها نازل میشود؟ گریه، نجابت پلکهایت را بیشتر میکند. چیزی نگو که مسیر نگاهت قتلگاه را مویه میکند و رنگینکمانی از زخم شیههات را به تلاطم می کشد و قامت تیغ، خمیده از تحمل شرمی است که در جشن خطوط متواتر شمشیر، خلعتی از عبور بر تن کرد.
زهی جسارتت ای تیغ در گذشتن از حنجرههای لبالب از عطش زخم. بگو که جهش عارفانه و مومنانه خون در معبد رگ، با تو چه کرد؟ ای خمیده قامت امروز شرمساری را غلاف کن تا زمانی که شقایقهای مستجاب از کمرکش انتظار بیدار شوند و به انتظار صدایی، موعود عالم را تفسیر کنند. آن روز، دستی سبز، شرمساریات را در سرخترین خون کوفیترین گردنکشان زمین خواهد تکاند.
... حالا آفتاب به میانه آسمان رسیده است و عاشورا شرجی غرورم را خیس میکند و حماسه، حوصلهای است که دلداریام میدهد. حالا میخواهم خطاب به همه آسمانها بنویسم که من بزرگ قبیله آتشم. همنشین طوفان. همزاد موج. همرکاب دشت. همطاقت زخم. حسین برادر من است و شیعه دستی است که دست مرا به دست اهل بیت میرساند.

بیایید برای امام حسین اشک ترحم نریزیم
حسین به ترحم ما نیازی ندارد
گریه احساسی خوبست اما
حسین از آن بی نیاز است
بیایید عاشورا گریه کنیم
نه به خاطر این روضه ها که مداح ها می خوانند
بیایید به این باور برسیم
بیایید درک کنیم در کربلا چه جنایتی شده
بفهمیم کسی که در قتلگاه کربلا در خون خود غلتید که بود؟!!!
بیایید برای قربانی قربانگاه عشق و مسلخ محبت اشک ظاهری نریزیم !!!
بیایید برای آقایمان اشک بریزیم
آقایی که خوب تر از همه خوبی ها بود
اما ...
نه جرات نمی کنم بنویسم
ولی باید بنویسم چون نمی خواهم برای حسین اشک احساسی بریزم
آقایی که خوب تر از همه خوبی ها بود اما مظلومانه سرش را...
اگر اشک ریختی و در دلت کینه قاتلینش مواج شد آن زمانست که از خدا می خواهی
منتقمش را برساند...
اللهم عجل لولیک الفرج

اگر چه ديدهام از هجر تو پر از گهر گردد
ميا چو خنده دشمن به جانم نيشتر گردد
بمان در خيمه اما گريه کمتر کن به جان من
مبادا عمهام زينب ز مرگم باخبر گردد
نميخواهم تو باشي بر سرم هنگام جان دادن
که ترسم درد داغ من برايت بيشتر گردد
سرت بادا سلامت اي سحاب آرزو بابا
اگر مرغي چو من بشکسته سر بيبال وپر گردد
گمانم عمهام ميآيد ز جا برخيز و ياري کن
که چشمم را ببندي تا نبينم خون جگر گردد
تو ابراهيمي و من هم ذبيح تو ولي ديگر
گمانم نيست برخيزد که سوي خيمه برگردد
زجا برخيز و بنشين پيش پاره پاره جسم من
که ترسم باعث مرگ پدر داغ پسر گردد
![]()

حضرت علي اکبر (ع) فرزند بزرگ امام حسين (ع) در سال 33 قمری در مدينه دیده به جهان گشود.
مادر بزرگوار ايشان ليلا دختر "ابى مره" مي باشد.
وي براى امام حسين (ع) پسرى آورد، رشيد، دلير، زيبا،
شبيه ترين اشخاص به رسول خدا(صلى الله عليه و آله)
رويش روى رسول، خويش خوي رسول، گفت و گويش، گفت و گوى رسول خدا(صلى الله عليه و آله)؛
هر كسى كه آرزوى ديدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر ليلا مى نگريست،
تا آن جا که پدر بزرگوارش مي فرمايد:
"هرگاه مشتاق ديدار پيامبر مى شديم به چهره او مى نگريستيم"؛
به همين جهت روز عاشورا وقتى اذن ميدان طلبيد و عازم جبهه پيكار شد،
امام حسين(ع) چهره رو به آسمان کرد و گفت:
«اللّهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس برسولك محمد خلقا و خلقا و منطقا و كنا اذا اشتقنا الى رؤية نبيك نظرنا اليه...»
حضرت علي اکبر در كربلا حدود 25 سال داشت.
برخي راويان سن ايشان را 18 و برخی 20 سال نیز گفته اند.
او اولين شهيد عاشورا از بنى هاشم بود.
شجاعت و دلاورى حضرت على اكبر(ع) و رزم آورى و بصيرت دينى و سياسى او،
در سفر كربلا به ويژه در روز عاشورا تجلى كرد؛
که سخنان و فداكاريهايش دليل بر آن است.
وقتى امام حسين(ع) از منزلگاه «قصر بنى مقاتل» گذشت،
روى اسب چشمان او را خوابى ربود و پس از بيدارى گفت:"انا لله و انا اليه راجعون"
و سه بار اين جمله و حمد الهى را تكرار كرد.
حضرت على اكبر (ع) وقتى سبب اين حمد و استرجاع را پرسيد،
حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)فرمود:
در خواب ديدم سوارى می گويد اين كاروان به سوى مرگ می رود.
پرسيد: مگر ما بر حق نيستيم؟
فرمود: چرا؛
پس گفت: "فاننا اذن لانبالى ان نموت محقين"
پس باكى از مرگ در راه حق نداريم!
روز عاشورا نيز پس از شهادت ياران امام،
اولين كسى كه اجازه ميدان طلبيد تا جان را فداى دين كند، او بود.
اگر چه به ميدان رفتن او بر اهل بيت(ع) و بر امام بسيار سخت بود،
ولى از ايثار و روحيه جانبازى او جز اين انتظار نبود.
وقتى به ميدان می رفت،
امام حسين (ع) در سخنانى سوزناك به آستان الهى، آن قوم ناجوانمرد را كه مهمانشان كرده بودند ولى تيغ به رويش كشيدند، نفرين كرد.
حضرت على اكبر(ع) چندين بار به ميدان رفت و رزمهاى شجاعانه اى با انبوه سپاهیان دشمن نمود.
و پس از شهادت، امام حسين(ع) صورت بر چهره خونين حضرت على اكبر (ع) نهاد
و دشمن را باز هم نفرين كرد: "قتل الله قوما قتلوك....
حضرت على اكبر(ع)، یکی از نزديكترين شهيدانى است كه با امام حسين(ع) دفن شده است.
مدفن او پايين پاى ضریح مقدس حضرت اباعبدالله الحسين(ع)، در کربلای معلّی قرار دارد.

الگوی شجاعت و ادب، اکبر
دردانه فاطمی نسب، اکبر
فرزند یقین زنسل ایمان بود
پـرورده دامـن کریـمان بـود
آن یوسف حسن، ماه کنعانی
در خلق و خصال، احمد ثانی
آن شاهد بزم، سرو قامت بود
دریا دل و کوه استقامت بود
آن دم که لباس رزم میپوشید
از کوثر عشق، جرعه مینوشید
از فرط عطش فتاده بود از تاب
گردید ز دست جد خود سیراب
در راه خدا ذبیـح دیـن گردید
بر حلقه عاشقان نگین گردید
داغش کمر حسین را بشکست
با خون سرش حنای خونین بست
دیـباچـه داستـان حـق، اکـبر
قـربانی آستـان حـق، اکـبر
![]()