تبليغاتX
.::دل گویه های فراق::.

سَلاَمٌ عَلَى آلِ يس السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَابَ اللَّهِ وَ دَيَّانَ دِينِهِ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا خَلِيفَةَ اللَّهِ وَ نَاصِرَ حَقِّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلِيلَ إِرَادَتِهِ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا تَالِيَ كِتَابِ اللَّهِ وَ تَرْجُمَانَهُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ فِي آنَاءِ لَيْلِكَ وَ أَطْرَافِ نَهَارِكَ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا مِيثَاقَ اللَّهِ الَّذِي أَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا وَعْدَ اللَّهِ الَّذِي ضَمِنَهُ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَ الْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَ الْغَوْثُ وَ الرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ وَعْداً غَيْرَ مَكْذُوبٍ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَ تَقْنُتُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَرْكَعُ وَ تَسْجُدُالسَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُهَلِّلُ وَ تُكَبِّرُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَحْمَدُ وَ تَسْتَغْفِرُالسَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُصْبِحُ وَ تُمْسِي السَّلاَمُ عَلَيْكَ فِي اللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى وَ النَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى‏السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْإِمَامُ الْمَأْمُونُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَأْمُولُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ بِجَوَامِعِ السَّلاَمِ‏أُشْهِدُكَ يَا مَوْلاَيَ أَنِّي أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ‏وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ لاَ حَبِيبَ إِلاَّ هُوَ وَ أَهْلُهُ وَ أُشْهِدُكَ يَا مَوْلاَيَ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حُجَّتُهُ‏وَ الْحَسَنَ حُجَّتُهُ وَ الْحُسَيْنَ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ حُجَّتُهُ‏وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ وَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى حُجَّتُهُ‏وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ‏وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ أَنْتُمْ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُوَ أَنَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّ لاَ رَيْبَ فِيهَايَوْمَ لاَ يَنْفَعُ نَفْساً إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْراًوَ أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ أَنَّ نَاكِراً وَ نَكِيراً حَقٌّ وَ أَشْهَدُ أَنَّ النَّشْرَ حَقٌّ وَ الْبَعْثَ حَقٌ‏وَ أَنَّ الصِّرَاطَ حَقٌّ وَ الْمِرْصَادَ حَقٌّ وَ الْمِيزَانَ حَقٌّ وَ الْحَشْرَ حَقٌ‏وَ الْحِسَابَ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ الْوَعْدَ وَ الْوَعِيدَ بِهِمَا حَقٌ‏يَا مَوْلاَيَ شَقِيَ مَنْ خَالَفَكُمْ وَ سَعِدَ مَنْ أَطَاعَكُمْ فَاشْهَدْ عَلَى مَا أَشْهَدْتُكَ عَلَيْهِ‏وَ أَنَا وَلِيٌّ لَكَ بَرِي‏ءٌ مِنْ عَدُوِّكَ فَالْحَقُّ مَا رَضِيتُمُوهُ وَ الْبَاطِلُ مَا أَسْخَطْتُمُوهُ‏وَ الْمَعْرُوفُ مَا أَمَرْتُمْ بِهِ وَ الْمُنْكَرُ مَا نَهَيْتُمْ عَنْهُ فَنَفْسِي مُؤْمِنَةٌ بِاللَّهِ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ وَ بِرَسُولِهِ‏وَ بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ بِكُمْ يَا مَوْلاَيَ أَوَّلِكُمْ وَ آخِرِكُمْ وَ نُصْرَتِي مُعَدَّةٌ لَكُمْ وَ مَوَدَّتِي خَالِصَةٌ لَكُمْ آمِينَ آمِينَ
mahdawion : ..::دست نوشته هایی برای یار غایب::..


از امام زین العابدین علیه السلام روایت شده: چون پدر و برادران و انصار پدرم در کربلا شهید شدند٬حرم اهلبیت را با آن وضع اسیر کردند و بطرف کوفه میبردند از قتلگاه عبور کردیم کشته را دیدم که قطعه قطعه به روی زمین افتاده اند و اجساد سپاه ابن سعد دفن شده اند و این پاکان ذراری رسول خدا صلی الله علیه و آله دفن نشده اند سینه ام تنگ شد و قلبم گرفت و نزدیک بود جان از کالبدم خارج شود.

عمه ام زینب سلام الله علیها متوجه شد صدا زد:چه میشود ترا که می بینم با جانت بازی میکنی ای یادگار جد و پدر و برادرام؟!

گفتم:عمه چگونه بی تابی نکنم در حالیکه سرورم ابی عبدالله علیه السلام و برادران و عموها و پسر عموها و افراد خاندانم را میبینم که به خون غلتیده و سر از بدنشان جدا شده و لباسشان غارت گشته نه کفن شدند و نه دفن گردیده اند٬احدی به آنها نزدیک نمی شود. عمه ام فرمود:

پسر برادرم ناراحت مباش که این پیمانی است که رسولخدا از جدت امیرالمومنین و پدرت حسین و عمویت حسن بن علی علیهم السلام گرفته است و آنان هم پذیرفته اند خدا هم از مردمی از این امت که فراعنه زمان آنها را نمی شناسند و نزد اهل آسمان معروفند پیمان گرفته که این اعضاء قطعه قطعه را جمع کنند و دفن نمایند و برای شهدا بقعه و بارگاهی بسازند که با گذشت زمان از بین نمیرود هر چند ستمکاران در محو آن بکوشند.

(کامل الزیارات، ص 261)

سر نى در نينوا مى‏ماند اگر زينب نبود

 كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زينب نبود

چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ‏

 پشت ابرى از ريا مى‏ماند اگر زينب نبود

چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان‏

 در كوير تفته جا مى‏ماند اگر زينب نبود

زخمه زخمى‏ترين فرياد،در چنگ سكوت‏

  از طراز نغمه وا مى‏ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر،استخوان اشگ سرخ

در گلوى چشمها مى‏ماند اگر زينب نبود‏

ذو الجناح داد خواهى،بى‏سوار و بى‏لگام‏

در بيابانها رها مى‏ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ،سيل انقلاب‏

پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زينب نبود

نوشته شده در 15:54 ساعت شنبه 1385/11/14 توسط عبدالمــهــدی.



 

أین المنتقم ؟؟؟!!!


 

نوشته شده در 10:48 ساعت جمعه 1385/11/13 توسط عبــــــدالزهرا.


يكي از تعابيري كه در زيارت عاشورا آمده است ، عبارت « وَالْوِتْرِ الْمَوْتُور » است كه به معناي مصيبت زده و مظلومي است كه انتقام او گرفته نشده باشد.

ممكن است اين سؤال مطرح شود كه مگر مختار ثقفي با كشتن قاتلين امام حسين (ع) انتقام خون آن حضرت را نگرفت؟

مگر آنان در جهنم به عقوبت الهي و شديدترين عذاب ها كه فوق تصور ما است، گرفتار نيستند؟

آيا اگر دست ما به آنان مي رسيد مي توانستيم آنان را به عذابي شديدتر از آن چه كه الان گرفتار آن هستند عقوبت كنيم؟

آيا باز هم اين تعبير درباره امام حسين (ع) صدق مي كرد؟

توضيح اين كه آن چه در كربلا و نيز در زمان شهادت ساير معصومين عليهم السلام اتفاق افتاده دو چيز است :

 

1- مصيبت عظيم يا شهادت مظلومانه ايشان كه با ريخته شدن خون مطهر و شريفشان و يا مسموم شدن آنان به دست دشمنان صورت گرفته است در مقابل چنين مصيبتي، كشته شدن آن لعنت شدگان و ...  و گرفتار شدن آن ها به عذاب الهي به عنوان قصاص خون كافي است.

 

2- مصيبت اعظم كه همان محروميت جامعه انساني از رهبري و حاكميت خليفه الهی و امام معصوم و متخصص روحاني با كنار زدن آنها از مقامي كه خداوند براي آنان تعيين كرده است.

شكي نيست نسبت به اين ظلم و جنايت بزرگ هرگز انتقام آنان گرفته نشده و جنايت و خسارت عظيمي كه بر جامعه انساني در طول تاريخ بشریت شده است، هرگز جبران نشده است.

 

آن چه كه مختار انجام داد، انتقام خون بدن امام حسين عليه السلام به عنوان شخص حقيقي ـ و نه به عنوان امام و خليفه خدا ـ بود؛ به همين دليل وقتي سر بريده عمرسعد و پسرش را در مقابل مختار قرار دادند، گفت:« آن به جاي حسين و اين به جاي علي بن حسين » و بعد گفت:« هرگز مساوي نيستند به خدا قسم اگر سه چهارم قريش را بكشم، به جاي يك بند انگشت از انگشتان او نيز نمي شود.» (تاريخ طبري، ج 4، ص532 )

اما انتقام مصيبت اعظم گرفته نشده است؛ چرا كه اثرات و عواقب اين مصيبت هنوز در جامعه انساني وجود دارد و ساليان درازي است كه جامعه جهاني از رهبري و حاكميت سياسي و معنوي يك امام معصوم و متخصص در امر هدايت انسان به سوي هدف خلقتش محروم بوده و هست.

( برگرفته شده از كتاب عزادار حقيقي، محمد شجاعي)

کجاست منتقم خون شهید کربلا

 

نوشته شده در 15:0 ساعت پنجشنبه 1385/11/12 توسط عبدالمــهــدی.


نوشته شده در 15:0 ساعت پنجشنبه 1385/11/12 توسط عبدالمــهــدی.


نوشته شده در 1:29 ساعت چهارشنبه 1385/11/11 توسط عبــــــدالزهرا.


غریب مادر حسین...

گفتم به ماه چرا قامتت خم است؟

نالید و گفت که ماه محرم است!

 

فرشتگان سپیده­پوش خداوند همه به اذن او در برابرِ ساحت ربوبی­اش سرِتسلیم فرود آورده بودند و چون پروردگار به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آيا در زمین كسى را مى‏گمارى كه فساد انگيزد و خونها بريزد؛ حال آنكه ما با ستايش تو تنزيه­ات مى‏كنيم و به تقديست مى‏پردازيم و خداوند فرمود:

 من چيزى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد!

"وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون" (سوره بقره، آیه 29)

براستی فرشتگان نمی­دانستند که روزگاری انسان در مراتب ِعبودیت خود به بلندایی می­رسد که جبرییل امین، توان پرواز تا به آن ساحت را ندارد و اگرسر مویی فراتر پرواز کند، فروغ تجلی پر پروازش را خواهد سوخت. همه فرشتگانی که در صبح الست سر به آستان پذیرش فرمانش ساییدند، در ظهر عاشورا، در آن گودال رفیع دیدند که انسان در اوج سماواتی­اش تا به چه پایه­ای از رفعت می­تواند برسد.فرشتگان در آن نیمروز گرم ِعاشقانه، طرفه آهنگ و درنگی را دیدند و به گوش جان نغمه­ای را شنیدند که هنوز درک بشری از فهم همه گوشه­های آن ناتوان است. حسین (ع) از حقیقتی جانانه و عاشقانه دفاع کرد که تا قیامت همه­ی دیوان­های شهامت و رشادت انسانی عاجز از سرایش آنند.

 اینجا عاشوراست و هفتاد و دو شیعه، تکامل آسمان را ورق می­زنند. کودکانی از جنس بلوغ تاریخ که رجزخوانی عبدود را به زیر می­کشند.اینجا کودکی نیست که به گریه نشسته باشد و آب را بهانه کند. هر کودکی که به کربلا رسیده باشد، بالغ است و آن قدر عاشقانه تشنه است که بی زره از اسب بالا می­رود و بر دست­های امامت آیه­های خدا را تلاوت می­کند. این علی­اصغر است که شش ماهه تمام هستی را طی کرد و از پله­های عروج تا قله شهادت، بلوغ زمان را اندازه گرفت.

علی­اصغر، سربازی است از جنس امامت و شهیدی است که زمان را در شتاب ثانیه­ها مجذوب کرده است. علی­اصغر، شتاب حضوری است که پستان شهادت را نوشیده است و می­داند که امروز روزی است که ثانیه­هایش تا عرش امتداد می­یابد. با پای امامت به میدان می­آید. به حرمله می­نگرد. خورشید از سپیدی گردنش رو سیاه است. چه کودک سرافرازی! آن سوتر، لشکری از جنس یزید، وقاحت بنی­امیه را پایکوبی می­کند. شرم از نیزه­ها سرازیر می­شود. اینجا کودکی در برابر لشکری ایستاده است.  

روز عاشورا، روز شرمگینی ملائک بود از بانگ اعتراضی که بر آفرینش انسان زده بودند.حاصل ندیدن آن نیمه الهی و نه تنها برای فرشتگان که برای همه عقل­های محقر.

تا پیش از عاشورا، آب، انتهای عطش بود، اما از عاشورا به این سو خود مبتلای عطش شد. اینک فرات شیون شرمش را هروله می­کند که چرا در اجابت هل من ناصر کعبه زخم، احرام موج نپوشید و سیلابی مست نشد تا در طواف حریم عطش، رقصی تند کند. از آن غدیر خون گرفته، وقتی سرخ­ترین ستاره علقمه – عباس- دستهایش را بر دف اخلاص بارید تا موسیقی جشن ولایت، عاشقانه­ترین زمزمه همه آب­های جهان گردد؛ فریاد هیهات من الذله قافله­سالار کاروان عشق هنوز در دشتستان تاریخ طنین­انداز است. تا قیامت هر سنگی که مظلومی از زمین برگیرد تا به جانب دشمن زند بی­شک در بن آن خوی و خون حسین می­جوشد.تا قیامت همه باغستان­های بلیغ انسانی، مدیحه سرای همتی هستند که سالار شهیدان دو عالم از خویشتن خویش بروز داد.

پس عاشورا، نه یک روز که همه تاریخ است. عاشورا فرهنگ نابی است که تا مردگان مقهور زیب و زینت دنیا را به زنده شدن صلا دهد که هان ای غافلان حقیقت به پا خیزیدکه:

عمر این چند روز فانی نیست

مرگ پایان زندگانی نیست

کسانی که آینه دلشان لکه­های تار و غبار دارد، کسانی که یزیدمآبانه دل به متاع نازل دنیا خوش کرده­اند و طاعت خود را به وسوسه شیطان رجیم بر سرِبازار معاصی به دار می­کشند، کسانی که بازیچه­های این جهانی را همه حقیقت پنداشته­اند، نمی­توانند آهنگی را که از عاشورا به سوی تاریخ انسان می­خرامد فهم کنند:

آهنگی ازوصال تو می­آیدم به گوش

چون موجهای خاطره زیبا و دلنواز

خدایا قلبم به شدت می­زند و شوق حضور کسی مرا به جانب خویش – بی­تشویش- دعوت می­کند.چشم­هایم را می­گشایم و به مطلع بیتی از صبح می­اندیشم که از جسارت شب – بی­مهابا- بگذرد و نگاهم را به تماشا بنشیند. رویایی در من می­روید.جهانی تازه در من متولد می­شود و من به ابتدای مظلومیت می­رسم.

من با طفلان مسلم گم شدم و همه کوچه­های کوفه را چرخیدم. کوچه­هایی که به اندازه یک مرد بزرگ نبود وگرنه مسلم را در خود جای می­داد. چه کوچه­های بن­بستی. ای کاش هیچ دری به این کوچه­ها باز نشود و هیچ کودکی در این کوچه­های پست به دنبال خود نگردد.

این دو طفل چشم­های زمینند که به دنبال روزنه­ای از خورشید آمده­اند تا تنور کائنات را سرخ سرخ کنند.

در کوچه­های کوفه بنویسیم که: کودکان شیعه را سن و سال نیست؛ زیرا کودک در قاموس ما کسی است که یا حسین نگفته باشد. این دو کودک، نه دو مرد، بلکه این دو خط موازی رسالت حسین­اند که از مدینه تا مکه، از مکه تا کوفه و از کوفه تا کربلا ادامه می­یابد. در کربلا کودکی نیست که بلوغ را نفهمیده باشد وگرنه از گریز زمان گریزی نیست.

شوق، بودنم را می­بارد و ابری کنجکاو، کشتزار گونه­ام را خیس می­کند. در انتظار بارش رعدی هستم که بیاید و درونم را به آتش کشد و من شوق ِورودش را به انتظار می­نشینم. من به ابتدای مظلومیت رسیدم. به مکانی که محراب سجده­ای را تمام کرد که سر آغاز امامت شیعه بود. شرم، شدت ننگی است که کوفه را در آغوش کشیده است و چاه، قله­ای است بغض آلود که در گلوی زمین فرو می­رود و گریه، فاجعه مردی است که نخلستان را یتیم گفتگوهای رازآلوده خویش می­کند. من به تولدی رسیدم که علی بازوی آفرینش آن بود و حسین، اسم اعظمی که در وسعت عاشورایی­اش زمین را متبرک کرد. عاشورا، چکیده هستی است و روزی است که آفرینش به تکامل رسید و گل داد.

شوق حضور کسی مرا صدا می­دهد: شوق، کلمه­ای است که شدت را توضیح می­دهد، بی­قراری را در دلش می­پروراند، فریاد را حالت می­دهد و خون را گردشی از جنون می­بخشد. به خودم بازمی­گردم تا غربت غباری را که سالها مرا از من پنهان کرده است کنار زنم:

شوق دیدار تو چندی است که در من مرده است

خاطرم از نفس زخمی خود آزرده است

شوق، همان دغدغه پرشکوهی است که خداوند خاصان راهش را به آن مبتلا می­سازد و گردبادی است که فاصله خاک تا افلاک را می­چرخد و اجابتی است که دل شیعه را پرمی­کند. اگر هیجان می­لرزاند، احساس فوران می­کند، عشق می­سوزاند، شور ترانه می­خواند، شوق کلمه­ای است که عاشورای حسین را هزار ساله می­کند. شوق، حالتی است که عباس در پریشانی ِچشمانش پلک می­زند.شوق، شیعه­ای است که می­میرد و مردنی است که تمام نمی­شود. شوق، آسمانی است که ستاره­هایش مردانگی خورشید را فراموش نمی­کنند. شوق، بغضی است که هفتاد و دو بار بودنش را شیعه می­شود.

من از پر ماه، پروازی را سراغ دارم که غرور هیچ پلنگی را جریحه­دار نکرد. بیایید شهید شویم و آنقدر آب را تکرار کنیم تا فرات به اندازه لبهایمان کوچک شود.

بیایید به مدد عشق، آرزوی نوشیدن را برای همیشه در دل فرات بگذاریم.

من جوانه خواهم زد اگر تیغ چون باران ستاره بر من ببارد. من یقین دارم که اگر براستی به ضیافت ِسرخ اشک حسینی برسم به زیبایی خواهم رسید و همه ذرات وجودم گرم از آهنگی خدایی می­شود. اگربه زیبایی برسم به سرزمین شیعیان ِگل سرخ خواهم رسید. در این سرزمین که خاکش را تاریخ توتیای دیده خود ساخت همه جا دارالشفاء است. معلمی دارد به نام حسین(ع). راه غریب و قریبی دارد. در مدرسه پرشوق او تنها یک درس را می­آموزند: سوختن! در این جا به همگان نشان می­دهند که دارالشفای حسین اعجاز عجیبی دارد و آن این است که باید از راه مسلخ به منزل رسید.

خیمه­ها بالا می­روند و عمودها سینه خیمه­ها را صبور می­کنند. زمین شور طوفانی را به دنبال می­کشد که نینوا آن را حماسه کرد. جدال آغاز می­شود و مردانی شوقمند، شعله شعله می­رقصند. همان شمشیرهای اندک اولیاء شوق، ترانه­های ملکوت می­خوانند. ترانه­هایی که جبرییل حسادتش را به دل می­پروراند. شوق، گلوی کوچکی است که در آستانه تاریخ می­ایستد و خون، همان حاشیه­ای است که علی­اصغر بر متن ِخلقت می­نگارد. حالا ترجمه همه فریادها زینبی می­شود. برای همین است که کلمات را به آتش می­کشد.

خاک می­خندد و افق ایستاده بر غروب به حماسه­ای می­اندیشد که بارو یا سرزمینش را از آن سوی عشق می­آورد. غباری برمی­خیزد و صدایی نامفهوم از مناره باد زمزمه می­شود و من به پیامبری می­اندیشم که خداوند، امت او را هفتاد و دو بار آفرید و عشق، آفرینش شگرفی است که زمین را لایق خداوند می­کند.

در کوره عاشورایی ملتهب از زخم بود که انسانهایی خاکی تا مبدل شدن به تندیس­های جاویدان عشق و جنون، جانانه گداختند. عشقی که جاذبه­اش تا انتهای زمان – از ساده­ترین آدمیان – اسوه­های جانبازی و حق­طلبی می سازد و جنونی که جوششی در جزر و مد رگ­های گشوده هفتاد و دو خورشید در نینوا منتشر می­سازد و تا همیشه تاریخ هر جرعه­ای از آن سیلاب است که سیاهی ستم را در تلاطم خود- با همه قدرت – غرقه می­کند.

مگر می­شود گلزاری از بهشت – علی اکبر- در نماز شبش عطر صدای رسول الله بپراکند و تا روپود تاریخ از این ترنم ملکوتی معطر نشود؟ 

گیاهی عجیب سرتاسر زمین را می­پیچد و همه آبهای جهان به آخر می­رسد. آنگاه تشنگی حرف اولی است که کربلا آن را می­شناسد. من جریان نگاهم را به رگهایی هدیه دادم که در انقباض عشق، الفبای عروج را ترانه می­کند. انسان، جزیره­ای است که جبرییل بر خاکش سجده می­کند آنگاه که شهادت گنجینه دل ِاین خاک باشد و درود بر حسین( ع) ناخدایی که از آبهای شهود گذشت تا ناوگانش در ساحل آرامش عشق پهلوب گیرد.

عَلم در کربلا نشانه لشکری است که حج نیمه تمام را مُحرِم است. لشکری که کعبه را با خو دبه هر سو می­برد که هر جا نماز کنی قبله­ات باشد. علم، نشانه­ای ازخانه اوست که هفتاد و دو تن آن را طواف می­کنند. علم در کربلا، نشانه عشق است: عشقی که از دستهای منتشر تا گلویی شش ماهه وسعت دارد. علم در کربلا نردبانی است که از زمین تا آسمان وسعت دارد و پله پله­هایش را شمشیر بسته­اند.

این جاعاشوراست و زمان در مکانی متوقف شده است که طفلان ِآن را بزرگ نامیده­اند.صبح از صدای خنده کودکان تا شیون اسب­های بی­سوار امتداد می­یابد و ظهر کسی نیست که اذان تشیع را زمزمه نکرده باشد: چه کودکان بزرگی در گهواره آسمان می­چرخند و کهکشان راه شیری را پرنور می­کنند.

علقمه، طنطنه ابری است که آسمان را سروده و خاک، معشوقه تشنه­ای است که قلبش آرامگاه همه عاشقان دنیاست.

من شعله ­ی را دیدم که ایستاده به مردی خیره شده بود که از متن صبح می­آمد و خورشید عریانی­اش را با جامه­ای از آتش می­پوشاند. من شانه­ها را شرمنده دستی می­دانم که خداوند آن را فشرده است. عشق، زمینی است که اسارت را فریاد می­زند و سکوت عصمتش را جریحه­دار می­کند. عشق، همان گدازه­ای است که تاریخ در کربلا می­ریزد. عشق، حسینی است که هفتاد و دو بار شهید و هزاران هزار بار در حافظه تاریخ متولد می­شود.

عشق، علمداری است که آسمان بر دوش، همه نینوا را طی می­کند. سوگند بر سکوت و سوگند بر غزل که هرگز معنایی به زیبایی حسین برای عشق نیافتم.

روحم تکه تکه می­شود و سایه­ها مرا تلاوت می­کنند. سقف­های ازلی بر سرم آوار می­شوند و منظومه­ای از غرور و خاک و عشق گرداگرد قلبم می­چرخند. عاطفه­ام را به تمام آبهای جهان می­دهم و موسیقی قبیله آتش را زمزمه می­کنم.

دلم هوای کوهستانی را کرده است بدون کوه! کربلا، کوهستانی است که قله آن عمود بر افق خوابیده است و هوای جغرافیای آن جا سرزمین بهشت را متجلی می­کند.

چگونه ­ای آسمان دیدی که نیزه­ها سر بریده خورشید را هلهله کردند و تو در هم نپیچیدی؟ چگونه ای آسمان شاهد بودی که گیسوان ماه در آن عصر کبود از کوفیان در معرض چشمان تماشا پریشان شد و غیرت مچاله­ات نکرد؟ ببار ای آسمان که توصیف شرمساری واژه­ها را به سکوت می­کشد. باران چه خوب عقده­گشایی می­کند از بغض مداومت که اگر نبود باران، تاکنون در چرخش ایام، تکرار خاطره آن میقات خون، عاشورا به عاشورا، آسمان را می­تکاند.

هنوز آسمان، شرمگینی استنکاف بار امانت را کمر راست نکرده بود که در شرمی تازه شناور شد: شرم از پاشیده شدن تشنگی از خون بر چهره­اش، خون گلو، گلوی کوچکترین عاشق، حنجره­ای شش ماهه که در سکوتی تند از ترنم تلاوت سوره زخم، تر شد و در اجابت میخانه­ترین آغوش، شرابی را به ذائقه ریخت که حتی جرعه­ای از آن نصیب مقرب­ترین فرشتگان نشده است.

چه آورده­ای ای ذوالجناح؟

ای فرس با تو چه رخداده که رخ باخته­ای

مگر این گونه که ماتی توشه انداخته­ای؟

چه آورده­ای به جز شرمی نجیب که دستانی کوچک آن را از یال­های طوفان زده­ات می­تکاند؟ ذوالجناح چرا تنها آمده­ای؟ کجاست صاحب آن لبانی که در اهتزازشان ملکوتی از هجاها نازل می­شود؟ گریه، نجابت پلکهایت را بیشتر می­کند. چیزی نگو که مسیر نگاهت قتلگاه را مویه می­کند و رنگین­کمانی از زخم  شیهه­ات را به تلاطم می ­کشد و قامت تیغ، خمیده از تحمل شرمی است که در جشن خطوط متواتر شمشیر، خلعتی از عبور بر تن کرد.

زهی جسارتت ای تیغ در گذشتن از حنجره­های لبالب از عطش زخم. بگو که جهش عارفانه و مومنانه خون در معبد رگ، با تو چه کرد؟ ای خمیده قامت امروز شرمساری را غلاف کن تا زمانی که شقایق­های مستجاب از کمرکش انتظار بیدار شوند و به انتظار صدایی، موعود عالم را تفسیر کنند. آن روز، دستی سبز، شرمساری­ات را در سرخ­ترین خون کوفی­ترین گردنکشان زمین خواهد تکاند. 

... حالا آفتاب به میانه آسمان رسیده است و عاشورا شرجی غرورم را خیس می­کند و حماسه، حوصله­ای است که دلداری­ام می­دهد. حالا می­خواهم خطاب به همه آسمانها بنویسم که من بزرگ قبیله آتشم. همنشین طوفان. همزاد موج. هم­رکاب دشت. هم­طاقت زخم. حسین برادر من است و شیعه دستی است که دست مرا به دست اهل بیت می­رساند.

نوشته شده در 12:30 ساعت سه شنبه 1385/11/10 توسط عبدالمــهــدی.


برای عاشورا فقط باید خون گریست...

 

بیایید برای امام حسین اشک ترحم نریزیم
حسین به ترحم ما نیازی ندارد

گریه احساسی خوبست اما
حسین از آن بی نیاز است

بیایید عاشورا گریه کنیم
نه به خاطر این روضه ها که مداح ها می خوانند

بیایید به این باور برسیم
بیایید درک کنیم در کربلا چه جنایتی شده

بفهمیم کسی که در قتلگاه کربلا در خون خود غلتید که بود؟!!!
بیایید برای قربانی قربانگاه عشق و مسلخ محبت اشک ظاهری نریزیم !!!
بیایید برای آقایمان اشک بریزیم

آقایی که خوب تر از همه خوبی ها بود
اما ...
نه جرات نمی کنم بنویسم
ولی باید بنویسم چون نمی خواهم برای حسین اشک احساسی بریزم
آقایی که خوب تر از همه خوبی ها بود اما مظلومانه سرش را...

اگر اشک ریختی و در دلت کینه قاتلینش مواج شد آن زمانست که از خدا می خواهی

منتقمش را برساند...

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در 3:51 ساعت دوشنبه 1385/11/09 توسط عبــــــدالزهرا.


فقطعوا بسیوفهم اربا اربا
سایز بزرگ عکس

اگر چه ديده‌ام از هجر تو پر از گهر گردد
ميا چو خنده دشمن به جانم نيشتر گردد
بمان در خيمه اما گريه کمتر کن به جان من
مبادا عمه‌ام زينب ز مرگم باخبر گردد
نمي‌خواهم تو باشي بر سرم هنگام جان دادن
که ترسم درد داغ من برايت بيشتر گردد
سرت بادا سلامت اي سحاب آرزو بابا

اگر مرغي چو من بشکسته سر بي‌بال وپر گردد
گمانم عمه‌ام مي‌آيد ز جا برخيز و ياري کن
که چشمم را ببندي تا نبينم خون جگر گردد
تو ابراهيمي و من هم ذبيح تو ولي ديگر

گمانم نيست برخيزد که سوي خيمه‌ برگردد
زجا برخيز و بنشين پيش پاره پاره جسم من
که ترسم باعث مرگ پدر داغ پسر گردد

نوشته شده در 17:30 ساعت یکشنبه 1385/11/08 توسط عبــــــدالزهرا.


یا علی بن الحسین(ع) ادرکنی...

حضرت علي اکبر (ع) فرزند بزرگ امام حسين (ع) در سال 33 قمری در مدينه دیده به جهان گشود.

مادر بزرگوار ايشان ليلا دختر "ابى مره" مي باشد.

وي براى امام حسين (ع) پسرى آورد، رشيد، دلير، زيبا،

شبيه ترين اشخاص به رسول خدا(صلى الله عليه و آله)

رويش روى رسول، خويش خوي رسول، گفت و گويش، گفت و گوى رسول خدا(صلى الله عليه و آله)؛

هر كسى كه آرزوى ديدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر ليلا مى نگريست،

تا آن جا که پدر بزرگوارش مي فرمايد:

"هرگاه مشتاق ديدار پيامبر مى شديم به چهره او مى نگريستيم"؛

به همين جهت روز عاشورا وقتى اذن ميدان طلبيد و عازم جبهه پيكار شد،

امام حسين(ع) چهره رو به آسمان کرد و گفت:

«اللّهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس برسولك محمد خلقا و خلقا و منطقا و كنا اذا اشتقنا الى رؤية نبيك نظرنا اليه...»
حضرت علي اکبر در كربلا حدود 25 سال داشت.

برخي راويان سن ايشان را  18 و برخی 20 سال نیز گفته اند.

او اولين شهيد عاشورا از بنى هاشم بود.

شجاعت و دلاورى حضرت على اكبر(ع) و رزم آورى و بصيرت دينى و سياسى او،

در سفر كربلا به ويژه در روز عاشورا تجلى كرد؛

که سخنان و فداكاريهايش دليل بر آن است.

وقتى امام حسين(ع) از منزلگاه «قصر بنى مقاتل» گذشت،

روى اسب چشمان او را خوابى ربود و پس از بيدارى گفت:"انا لله و انا اليه راجعون"

و سه بار اين جمله و حمد الهى را تكرار كرد.

حضرت على اكبر (ع) وقتى سبب اين حمد و استرجاع را پرسيد،

حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)فرمود:

در خواب ديدم سوارى می ‏گويد اين كاروان به سوى مرگ می ‏رود.

پرسيد: مگر ما بر حق نيستيم؟

فرمود: چرا؛

پس گفت: "فاننا اذن لانبالى ان نموت محقين"

پس باكى از مرگ در راه حق نداريم!
روز عاشورا نيز پس از شهادت ياران امام،

اولين كسى كه اجازه ميدان طلبيد تا جان را فداى دين كند، او بود.

اگر چه به ميدان رفتن او بر اهل بيت(ع) و بر امام بسيار سخت بود،

ولى از ايثار و روحيه جانبازى او جز اين انتظار نبود.

وقتى به ميدان می ‏رفت،

امام حسين (ع) در سخنانى سوزناك به آستان الهى، آن قوم ناجوانمرد را كه مهمانشان كرده بودند ولى تيغ به رويش كشيدند، نفرين كرد.

حضرت على اكبر(ع) چندين بار به ميدان رفت و رزمهاى شجاعانه ‏اى با انبوه سپاهیان دشمن نمود.

و پس از شهادت، امام حسين(ع) صورت بر چهره خونين حضرت على اكبر (ع) نهاد

و دشمن را باز هم نفرين كرد: "قتل الله قوما قتلوك....

حضرت على اكبر(ع)، یکی از نزديكترين شهيدانى است كه با امام حسين(ع) دفن شده است.

مدفن او پايين پاى ضریح مقدس حضرت اباعبدالله الحسين(ع)، در کربلای معلّی قرار دارد.

اللهم ارزقنا...

الگوی شجاعت و ادب، اکبر

دردانه فاطمی نسب، اکبر

فرزند یقین زنسل ایمان بود

پـرورده دامـن کریـمان بـود

آن یوسف حسن، ماه کنعانی

در خلق و خصال، احمد ثانی

آن شاهد بزم، سرو قامت بود

دریا دل و کوه استقامت بود

آن دم که لباس رزم می‏پوشید

از کوثر عشق، جرعه می‏نوشید

از فرط عطش فتاده بود از تاب

گردید ز دست جد خود سیراب

در راه خدا ذبیـح دیـن گردید

بر حلقه عاشقان نگین گردید

داغش کمر حسین را بشکست

با خون سرش حنای خونین بست

دیـباچـه داستـان حـق، اکـبر

قـربانی آستـان حـق، اکـبر

نوشته شده در 14:4 ساعت یکشنبه 1385/11/08 توسط عبدالمــهــدی.