
چه روزگار غریبی است ...
در مصیبت ها به همه کس می توانی تسلیت بگویی...
پس چرا نتوان بزرگ ترین مصیبت را به صاحبش تسلیت گفت؟؟؟
می توان!!!
امروز داغ بزرگی قلب نازنین مهدی فاطمه را به درد آورده...
امامی در جوانی ، در نهایت بزرگواری ، در نهایت جود و کرم ...
تا آن حد که به جواد الائمه شهره خاص و عام شد ...
در غربت و تنهایی ؛
در بی کسی و بی یاری ؛
در خانه ای پر از دشمن ؛
و همسری ...
همسری ، نامهربان و نا لایق؛
جگرش از عطش ،تفتیده...
در حالی که مادرش به تماشا ایستاده ...
جان می سپارد.
یا صاحب الزمان ، مصیبت بزرگی است.
تسلیت این کمینه ها را ، پذیرا باشید.

از اول تاریخ، تا زمانه ای که ما در آن تلاش می کنیم، برای زنده ماندن؛ همیشه رسم روزگار بر این بوده، که انسانهای معدودی بر تخت سلطنت نشسته اند و به ناز و نعمت، مشغول بوده اند.
و انسانهای بیشماری، زیر پایه های این تخت له شده اند و خواه ناخواه، چند صباح زندگی را هم، صرف مجلل تر شدن، کاخ سلطنت آن انسانهای معدود مغرور شده اند.
انگار، سرنوشت، چنین برای اینها رقم خورده...
آنچنان که راهی برای بازنویسی این سرنوشت ندارند...
و توان فرار هم ...
و طبق این رسم همیشه ضعیفها، ضعیفتر و قوی ها، قوی تر شده اند. هر کس هم که آمده این رسم را درهم شکند یا زیر قدرت سلطنت آن انسانهای قوی خرد و خمیر شده یا مشغول به اشتغالات دیگر.
برخی آمدند تا بشر را نجات دهند، ولی به عبادت خویش مشغول شده اند.
و بشر...
بشر هم از همان روزهای اول تا الان، در انتظار نجات است، چشم به راه شخصی که بیاید و این رسالت را به دوش بکشد و گوش، منتظر شنیدن صدایی است، که ادعا کند تمام انسانها با هم برابرند.
البته با دو ویژگی؛
اولاً زیر فشار تاج و تخت انسانهای قوی معدوم نشوند؛
و ثانیاً این راه را تا به آخر بروند؛
سال ها بشر این انتظار را همراه خود کشید، آنقدر که رو به ناامیدی می رفت و ناگهان صدایی شنید که در اعماق جان شبی جا پیدا کرد...
آری !
از مدینه، از خانه پسر رسول خدا، همان رسولی که آنقدر، هم رنگ مستضعفان بود که اگر در جمعی می نشست و شخص غریبه ای وارد می شد، او را نمی شناخت،از خانه اش، صدایی برآمد...
صدایی بی نهایت دلنشین.
آری !
وقتی مهدی به دنیا آمد، در همان اولین لحظات عمرش، هدفی که مهمترین و بزرگترین آرزوی بشر بود را یادآور شد و تلاوت کرد:
«وَ نُریدُ أن نَمُنَّ علی الذین استَضعَفوا فی الارضِ وَ نَجعَلهُم أئمه وَ نَجعَلُهُم الوارِثین و نمکن لهُم فی الارضِ وَ نُریَ فرعونَ وَ هامان وَ جنودَهُما مِنهُم ما کانوا یَحذَرون».
و منتظریم ....
منتظریم تا بیاید و وعده الاهی را محقق فرماید....

اللهم عجل لولیک الفرج...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یأس و امید
امید زادگاه همه خوبی هاست،
و نومیدی ریشه هر بدی؛
هر سکون و رکودی نخست از یأس ریشه می گیرد،
و هر جهش و جنبشی از سرچشمه امید سیراب می شود؛
از همین رو
راسل می گوید:
... وظیفه ماست که هر قدر ظلمت و غم و ماتم بر جهان مستولی شد،
امید خود را زنده نگه داریم و افکار خود را با وجود بدبختی های حال، متوجه آینده کنیم ...
و نهرو نیز می گوید:
در دنیایی که پر است از کشمکش و نفرت و خشونت،
اعتقاد بستن به سرنوشت انسانی، ضروری تر از هر زمان دیگر است.
هر گاه آینده ای که ما برای آن کار می کنیم، سرشار از امید برای بشریت باشد،
نابسامانی های دنیای کنونی، چندان اهمیتی ندارد،
و کار کردن برای آن آینده دارای حقانیت است...
***
گذر تاریخ حکایت از یک نوع سلطه زشتی بر زیبایی، و غلبه ناحق بر حق است،
که با رجعت منجی، از بین رفته
و دوباره تسلط نور بر ظلمت، و غلبه راستی بر نادرستی پدید خواهد آمد.
این خوش بینی در پایان یک دوره مرارت ها و سختی ها
که ناظر بر بدکاری و حاکی از بدبینی است قرار گرفته،
و در واقع نقطه آخرین تای تمت است
که به تلخی ها و سوزها و ناکامی ها و یأس ها پایان می بخشد؛
و تا حصول این آزادی دور و دراز
نباید دست بر دست گذاشت و ناراستی و کژی را گستاخ نمود،
تا بر راستی و درستی چیره شود،
و دوران سلطه و حکومت پاکی را بر جهان خاتمه دهد.
پس هر کسی در حدود ممکنات و توانایی خویشتن،
مامور به ستیزه و مقابله در برابر ناپاکی است.
امروز خیلی فکر کردم مطلب بنویسم ، اما هر چه بیشتر فکر کردم کمتر نتیجه گرفتم.
به خاطر همین رجوع کردم به آرشیو کامپیوترم ...
یک مطلب زیبا پیدا کردم...
البته از جایی برداشتم، اما نه اسم نویسنده اش یادم هست و نه منبعش را...
لذا از نویسنده مطلب عذر می خواهم ....
و مطلبش را می گذارم....
بخونید:
دیدن یا دیده شدن مسئله این است
***
سایه : سلام! حال شما ؟! پارسال دوست امسال هیچی ؟!
هادی : سلام! حالت خوبه؟! چه خبرا؟!
سایه : کجایی؟! یه زنگی یه خبری، چیزی! خیلی باحالی!
هادی : ببخشید! شرمنده ام، یه مدته حسابی سرم شلوغ شده، واسه همین نتونستم خدمتتون برسم!!!
سایه : خواهش میکنم، خدمت از ماست! البته از دست من حالا حالاها راحت نمیشی! اگه تو هم بی خیال بشی خودم میآم سراغت!!!!
هادی : خواهش می کنم خوشحال میشیم! چه خبرا؟! چی شد یاد ما کردی؟!
سایه : راستش، نمیدونم چرا بعد از آخرین صحبتامون، این حالت تو رو من اثر گذاشته!!!
هادی: چه حالتی؟! چه اثری؟!
سایه : اینکه هر چی من میگفتم، جنابعالی یه چیز دیگه از توش در می آوردی و حال ما رو می گرفتی!!!!
هادی: من؟!!! حال گیری؟! اونم از شما؟! نه بابا اختیار دارین!
سایه : (باخنده) خودت میدونی پس فیلم بازی نکن!!!
هادی: باشه چشم، حالا تعریف کن ببینم از نگاه دیگه منظورت چیه؟!
سایه: خُب....مثلاً.... آهان!!! مثلا وقتی این جمله رو شنیدم باور نمی کنی اصلا همینطور ناخودآگاه یاد تو افتادم...
هادی : کدوم جمله؟!
سایه: پشت یه ماشینه با خط درشت نوشته بود:« به چشمانت بیاموز: هرکسی ارزش دیدن ندارد!»
هادی: خیلی جمله قشنگیه... دست گویندش درد نکنه!
سایه: با خودم گفتم اگه الان تو اینجا بودی چه جوری اینو تفسیر می کردی؟!
هادی: .... خب! نتیجه؟!
سایه: بعد از کلی فکر کردن، گفتم حتماً با اندکی تغییر توی جمله! اینطوری تفسیر می کردی:
به عاشقان بگو : هر چشمی لیاقت دیدنش را ندارد ...
هادی: دیدن کیو؟!
سایه : آقا رو باش! خوابی یا بیدار عمو یادگار؟! تازه میگه لیلی مرد بود یا زن!
هادی:(با خنده) نه خوشم اومد انصافاً خیلی قشنگ درآوردیش... اما من اگه بودم اینطوری ازش نتیجه نمی گرفتم! البته نمی گم که .... ولی خب از این قشنگ تر هم میشه در موردش صحبت کرد!!!
سایه : (با ناراحتی) ... برو بابا ! تو هم فقط بلدی ضد حال بزنی! کار دیگه که بلد نیستی! بزرگترین هنرت اینه که حال منو بگیری ...
هادی: ای بابا! فکر نمی کردم ناراحت بشی! وگرنه اصلا حرفشم نمیزدم!
سایه: حالا که زدی ... اصلا ولش کن! خیلی دوست دارم ببینم چه نتیجه ای میخوای بگیری! من که بعید می دونم! چیزی غیر از اینی باشه که من گفنم!!!
هادی: خواهیم دید... خب... من به هیچ وجه جمله رو تغییر نمی دم! به همین شکلی که هست بهت میگم که من چی فکر میکنم درموردش!!!
... یه روز یه جا بحث ملاقات با امام زمان عج و اینکه آیا میشه ایشونو دید و چطوری ممکنه و آیا اینایی که میگن دیدیم راست میگنو ... خلاصه تو این بحثا وارد شدیم و هرکی واسه خودش یه نظر میداد ... اما یکی از بچه ها هیچی نمی گفت : یهو همگی بهش گیر دادیم که نظر تو چیه؟! گفت: در مورد چی؟! گفتیم: خب معلومه دیگه در مورد دیدن امام زمان عج ... یهو خیلی جدی گفت : دیدن یا دیده شدن؟! ما رو میگی اصلا همگی مخامون هنگ کرد... همه لب و لوچه ها آویزون.... گفتیم : منظورت چیه؟! صداشو صاف کرد و گفت: به نظر من دیدن امام زمان عج اصلا قضیه مهمی نیست که سه ساعته خودتونو گذاشتین سرکار...!!! اینو که گفت دیگه قاطی کردیم: بالاخره درست حرف میزنی یا ....!!! گفت: باشه بابا چرا میزنید ... میگم!
سایه : اوه ... داستان داری تعریف میکنی ... خوابم برد! زود باش دیگه! حالا نمیخواد همه جزئیاتو بگی!!!
هادی: چقدر کم طاقتی! چشم... خلاصه اینکه بعد از کلی اذیت کردن ما، بالاخره گفتش که : به نظر من، که برگرفته از نظر اهل معنا و اهل فهمه! دیدن امام زمان عج گرچه بخودی خود خیلی برکت میتونه، دقت کنید گفتم میتونه، نگفتم حتما، میتونه داشته باشه ... اما ملاک نیست و اصلا مهم نیست به عبارتی!!! فلذا اینکه بعضیا افتادن تو خط اینکه امام زمان عج کجاست؟ چطوری میشه دید؟ و چه میدونم هزار جور دعا و نذر و... اگه یه ذره فقط یه سر سوزن به اینی که الان میخوام بگم دقت میکردند همه مشکلا حل میشد! مهم نیست که ما امام زمان عج رو ببینیم !!! اگه ایشون ما رو ببینن ارزش داره!
وااااااااااااااای ... نمی دونی وقتی اینو گفت در و دیوار بود که پذیرای سر و صورت بچه ها میشد ...
سایه : خب ... یعنی چی ؟! یعنی امام زمان عج فقط بعضیا رو می بینن! یعنی امام زمانم ... آره ... پارتی بازی و...
هادی : خب شاید بشه گفت آره ... البته اگه میگیم مثلا بعضیا رو می بینه به این معنی نیست که با بقیه اصلا کاری نداره و ولشون کرده به امون خدا... نه!!! چون ایشون بالاخره هرچی باشه امامه! و نسبت به تک تک ماها مسئولیت داره و گذشته از اون طبق فرمایش خودشون لحظه ای از یاد ما غافل نمیشن! اما خب ... اونایی که بقول خودمون بهش حال بدن ... ایشونم بهشون حال میده اونم اساسی!!!! نمونه اش همین شیخ مفید!
امام زمان عج به افتخارش یه توقیع صادر کردن و...
ایشون تو بخشی از این توقیع می فرمایند : ما در مورد نعمت وجود تو خداوند یکتا را سپاسگزاریم....
شیخ مفید ببین به کجا رسیده بود که امام زمان عج بخاطر نعمت وجودش خدا رو شکر میکنه!!! تازه اینکه چیزی نیست! پس از مرگ شیخ مفید امام زمان در رثای ایشون مرثیه سرایی کردن که الان روی سنگ مزار شیخ مفید موجوده :
سه بیت شعره که تقریبا معنیش اینه : رحلت تو بر خاندان عصمت و طهارت بسیار سخت است. اگرچه از نظرها پنهان شدی و بدن پاکت در زیر خاک مدفون گردید اما اساس علم و توجید در شخصیت وجودی همواره برپاست...[وجود مقدس حضرت] مهدی بقیة الله[سلام الله علیه] از بیانات علمی و درسهایی که تو بر دانشجویان خود ایراد می کردی، همواره خشنود بود ....
این ارزش داره! اینکه آدم طوری زندگی کنه که دیده بشه!!! و چقدر لذت داره آدم بدونه کاری که داره می کنه رو امام زمانش می بینه و لبخند رضایت بر لبانش می شینه!!!
سایه : واقعا خوش بحالش... انشاءالله که ما رو هم امام زمان ببینه ... و واقعاً با این اعمال ما و کارهایی که انجام میدیم این جمله خیلی دردآوره اگه اونو از زبان امام زمان عج بشنویم:
هرکسی ارزش دیدن ندارد ....!!!

امیر مومنان علی(علیه السلام) در یک خطبه پر شور از حضرت مهدی(علیه السلام)، به عنوان:
برترین قله شرف،
دریای بیکران فضیلت،
پناه بی پناهان،
پیکارگر همیشه پیروز،
شیر بیشه شجاعت،
قهرمان دشمن شکن،
ویرانگر کاخ های ستم،
شمشیر برنده خداوند،
و...
یاد می کند ؛
و آن گاه دست روی سینه می گذارد و آهی از دل بر می کشد و می فرماید:
"هاه! شوقا إلی رؤیته"
آه، چقدر مشتاق دیدار اویم...
(بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 51 ، ص 115)
اللهم عجل لولیک الفرج...
![]()
![]()
![]()
![]()
موج التماس
دو چشمم، مرمرين از بارش غم بود، باور كن
و پشتم از غم هجران تو، خم بود، باور كن
ميان بيت بيت شعر من بغضى نهان مىشد
وجـودم غرق در، درياى ماتـم بود، باور كن
كجــايـى ، اى حـضـور مبـهـم زيبـاى فـرداهـا
كـه تفسيـر نـگاهـم واژه غم بـود، باور كن
ميـان مـوج هـاى التماس و غـربـت و هـجـران
دو دستم عاشق دامان خاتم بود، باور كن
بيا ديگر كه سهراب وجودم زخمى زخميست
كه بى تو نوشدارو، جرعهاى سم بود، باور كن
هزاران جمعه بى تو تا خدا رفتم ولى افسوس
كه در راهم صفاى همسفر كم بود، باور كن

سلام رفقا!!![]()
امروز پنجشنبه است ....
راستی چند وقتیه دیگه اون حال سابق رو ندارم ...
نه فقط من...
خیلی ها رو می شناسم اینجوری هستن...
شما چی ؟؟؟؟؟؟
تا حالا با خودمون فکر کردیم،
چرا دیگه کسی پنجشنبه ها دلش به خاطر آقا نمی گیره.
آخه شنیدم قدیما، پنجشنبه، همه خودشون آماده می کردن که شاید....
آره شاید این جمعه بیاید شاید...
اما حالا چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه شده بهترین روز هفته،آخه فرداش جمعه است و می تونیم خستگی یک هفته کار و درس و ... را تلافی کنیم.
راستی اصلا به فکر هستیم که فردا ممکنه آقامون بیاد؟؟؟؟؟؟
آخه چرا ماها اینجوری شدیم؟؟؟؟
روزهای جمعه به فکر همه چیز هستیم، الا ظهور آقا !!!
غروب های جمعه همه ناراحتیم...
نه از این که یک جمعه دیگه هم رفت و آقا نیومد، بلکه به این خاطر که از فردا باز باید بریم سرکار.
نکنه فکر می کنیم حالا حالاها نباید منتظرش باشیم؟
نکنه فکر می کنیم، امام زمان چند صد سال دیگه ظهور میکنن؟
شایدم از ظهورش می ترسیم؟؟؟؟؟؟؟
آخه به دنیای زشت عادت کردیم.
برا همین سالی یکبار هم برای فرج آقا دعا نمی کنیم!!!!!
چرا سالی یکبار هم دعای ندبه نمیخونیم؟؟؟؟
خیلی هامون اصلا نمی دونیم دعای ندبه چی هست؟؟؟؟
بگذریم.....
اما رفقا شاید فردا که چشم باز کردیم، صدای قشنگ آقا رو بشنویم.
شاید فردا روز ظهورش باشه.
اما....
اما.....
چه جور بگم که بهمون بر نخوره.....
اما
ماها که خودمون رو برا ظهورش، برا اومدنش آماده نکردیم.....
وای نکنه فردا که بیاد، ماها تنهاش بزاریم!!!!!!!
فکرشم نکن....
باید بریم خودمون رو آماده کنیم.......
به خدا رفقا !
امام زمان برامون دعا می کنه .....
به خدا ..........